برگشتم

سلام وطن بی مهر من.سلام شهر پر از دغدغه واسترس وسلام اتاق خلوت وپناهگاه من.

باز هم در آغوش اتاق یاس نشسته ام.همانجا که محرم اسرار من است.همانجا که شاهد تمام رنج هایم وخوشی هایم وبغض هایم بود.نمیدانم دلم برایت تنگ شده بود یا نه.اما میدانم باز هم در قلب تو نشسته ام وباز تو شاهد تمام آنچه که خواهد شد خواهی بود.پر از تناقضم.پر از مهر وخشم.پر از انزجار ودوست داشتن.

با تمام خشت وآجر ورنگ ودیوار وسقفت چشم بگشای تا باز هم تو وفقط تو شاهد گذران عمر پادشاه مجنون باشی.

شاید در روز رستاخیز تو گواه من باشی.

/ 3 نظر / 10 بازدید
بانو

سوای ِ اندوه ِ لابلای ِ سطرها.. چقدر این نوشته به لحاظ ادبی قوی بود، خیلی مخصوصا این تیکه و جمله ی آخرش که پر از تلمیح بود و البته پر از حس ..

پرنیان

شبی در شهر چشمانت فقط یک رهگذر بودم ندیده دل به تو دادم شدی مولا ومعبودم در رستاخیز....... قلمتون آدمو جادو میکنه.نمیدونم چرا گریه کردم.چقدر به دلم نشست.چقدر.......

پوری

زیبا.همین