رنجی که میبریم

خواستم مانند دیگران نباشم.متنفرم از دلبستگیها وزندگی حیوانی انسانهای متوسط سیاه وسپید.

برای تن ندادن به ظلم وذلت باید زجر کشید اما تا به کی؟

کم کم دارم کم می آورم.زمانی که میبینم جماعت در کثافت غوطه ورند واسمش را زندگی میگذارند وشاد وخرامان زندگی میکنند.کم می آورم.

با خودم میگویم اینهمه رنج کشیدی آخرش چه شد؟

زنان بسیاری میشناسم که اگر کمی عرصه زندگی بر آنها تنگ شود به راحتی خود را عرضه میکنند.

مردان بسیاری میشناسم که اسم ناموس می آید رگ گردنشان باد میکند اما تا کارشان گیر میکند نوامیس خود را میفرستند تا با عشوه وغمزه کارشان را راه بیندازند.

آدمهایی که کتک خوردن وزدن را افتخار میدانند.دخترانی که نداشتن بکارت را افتخار میدانند.پسرانی که میزان بی شرافتی را مقیاس مردانگی میدانند و.......

به تازگی هم که به برکت ماهواره واینترنت انواع بیماری جنسی در مملکت رواج پیدا کرده.یک سرچ کوتاه در جامعه آماری نشان میدهد که چقدر بیمار فیتیش در این مملکت زیاد شده و همجنس بازی زنان.

در وبلاگهای ایرانی یا خبر رسانی خاص هست یا مطالب پوچ وچیپ وبیهوده.جالب که مردم هم با مافیای جدید هم ساز شده اند وفقط بت میسازند.حتی درد دل مجازی هم به افتضاح کشیده شده.

در وبلاگی خواندم که چون بازدید کم است دیگر یاس وبلاگی دارم ونمینویسم!!

چرا هدف گم شده؟

چرا فلان بازیگر بی آبرو که فقط چهره فروش وتن فروش است باید بیشترین پسند را در فیس بوک داشته باشد؟

هنر وعلم ورفاقت و ورزش واینترنت وماهواره وتلفن همراه ولوح وقلم وکتاب مقصودی داشتند بر خلاف امور شایع امروز.

آیا قرار ما این بود؟

شاید زندگی قرارش بر جنگ وعداوت وکینه توزی است.شاید قرار رفاقتها و دوست داشتنها بر خیانت است.شاید اساس وجودمان بر لجن است و روح خدایگونه انسان در جایی ماورای افکار واخلاق ووجدان است.

اصلا وجدان چیست؟

شاید بازیچه ای که خود را با این واژه بفریبیم وبتوانیم خودمان را انسان بنامیم وفرقی بگذاریم با تعریف حیوان ناطق.

خیلی جنگیدم.اما بالاخره هر جنگجویی خسته میشود.انگار آسمان ومردمی دیگر نیاز دارم.لیکن یافت نمیشود.

برای اعتقاداتم جنگیدم که با اسلحه وچه با قلم وچه با روح.

اما امروز انگار حبابی در وسط اقیانوس آرام بترکد.انگاره اش این است.وچه تلخ که هیچ نقشی به زمان ومکان وتاریخ نزده ام.

شهوت

عذابیست ده سویه.چه باشد وچه نباشد.چه زجری کشیدم که آن را رام کنم و خلاف اصولم عمل نکنم.اصولی که کمتر مردی را دیدم که بدان حتی اعتقاد داشته باشد.

خشم

که مهارش سخت ترین است.آنهم در زمانی که همه عالم وآدم دست به دست یکدیگر داده اند که خشمت را آوار کنی بر هر چه وهر کس.و مهار آن چه مرارتها وعبادتهاطالب است.

خب.میگذرم از بدست آوردن لقمه نانی حلال که دیگر گفتنش نمی ارزد به نوشتن.بسکه تکراری شده.

خواستم درباره اعتقادات مردم این ملک بنویسم میبینم شریعتی 40 سال پیش گفته ومن آیا از او بزرگترم که باز واگویه کنم.نه

مخاطب من.در این مملکت هر کس به فکر دیگران بود زندگی اش را باخت و هر که زندگی دیگران را آتش زد زندگی خودش بهشت شد.

این که بر خلاف وعده خداوندی است.مگر ابراهیم خلیل الله از آتش به گلستان رهنمون نشد؟

آیا حکمت است؟

آیا ضعف انسانهای خوب است؟

آیا در جامعه فاسدین زندگی میکنیم چون قوم لوط؟

زندگی انسانه بدین گونه شده که متولد میشوند وبی هیچ دلیل وانگیزه ای باید از کودکی درس بخوانند وبعد چند عشق پوچ وچند رفاقت الکی وچند سکس هولکی انجام دهند.بعد به اسم کار مال یکدیگر را بخورند وبعد ازدواج کنند وخودشان را سرگرم جی جی باجی بازی کنند.و بعد تولید مثل کنند وبه اسم بزرگ کردن بچه هایشان همه جنایتی بکنند وپیر شوند ومومن شوند وادای بزرگتری را در آورند در حالی که عقل کودک 10 ساله را دارند وعشق کنند که نسلی از خودشان به جای گذاشته اند وآخرش هم گمراه وپر از هوس وآرزو بمیرند وباز همین چرخه حیوانی ادامه پیدا کند وباز............

مانند مرغ وخروس.

و جالب اینکه هر کس چه حکایتها از رشادتها وگذشتها واعمال نیک خودش میکند وهمان لحظه اگر لازم بداند به سکه ای از کوره در میرود وبه اشارتی درجه هوس وشهوتش بالا میزند.

یکدیگر را رنگ میکنیم.خودمان هم میدانیم اما برای هم بارکالله وآفرین میزنیم ودر خلوت به هم میخندیم.

هر کدام عشقهای گندیده مان را به رخ یکدیگر میکشیم وفکر میکنیم تک هستیم وفردایش همان عشق را به کثافت میکشیم.

روزه میگیریم .اما از یکدیگر لب هم میگیریم!!حتما بوسه فرانسوی بین روزه داران حلال است.

زمان سحری تا افطار را از فرط بی حوصلگی وبرای وقت گذرانی با یکدیگر میلاسیم و موقع اذان مغرب حال وهوای روحانی پیدا میکنیم وبا چه قیافه روحانی ای نماز میخوانیم و در هنگام نماز فکر میکنیم خدا هم امیر ومریم وحامد ولیلا و......است که با عشوه و زبانبازی وقطره اشکی رامش کنیم.

جالب که چقدر هم خودمان را دوست داریم.

این جهل را چه بنامم.جهل مرکب؟جهل بسیط؟

این است رنجی که میبریم.

پس اگر غیر این است چرا اکثر این آدمهای این مملکت ته دلشان ناراضی هستند؟چرا این همه عقده وبی رحمی؟

جوابش را در یک پست مجازی نمیتوان داد.تو خودت بیندیش.

باشد که پادشاه مجنون نیز تنفسی تازه سازد برای پیکارهای پیش رویش.

/ 0 نظر / 3 بازدید