بیگانه

تو قلب بیگانه را میشناسی زیرا سالها در سرزمین بیگانه زیسته ای

سرزمین بیگانه جایی است که در آن همیشه احساس غربت کنی.آنجایی است که مردمانش را نشناسی.آنجاییست که نگاهها را نفهمی.

تنها وتنها وتنها

تنهایی ابدی.و من در سرزمینم بیش از تمام نقاط دنیا بیگانه ام.نتوانستم مردمش را بفهمم.و نتوانستم از بودن با ایشان احساس لذت کنم.

روزی در خیابانی شلوغ وپرجمعیت راه میرفتم.به چهره های مردم نگاه میکردم.به چشمهایشان وبه احساس درون آنها.

راستش چهره اغلب مردان ایرانی وحشی وخشن است.و دخترانش چهره هایی شهوت آلود وزنان میانسالش چهره هایی حریص وبدخواه.عقده ای.

هیچوقت خاله زنک بازی مادر شوهر وعروس وداماد ومادر زن را نفهمیدم.هیچوقت چاپلوسی را برای کسی نفهمیدم.هیچوقت عربده زدن وقیمه خوردن وخرافه پرستی در هییت ها وحسینیه ها را نفهمیدم.و دوست داشتن وتنفر انسانهای این سرزمین را درک نکردم.

انگار ایراد از من است.بقیه که دارند از زندگی لذت میبرند.و این من هستم که احساس غربت میکنم.

در اروپا احساس غربتم کمتر میشود.انگار اینجا میتوانم به دیگران نزدیکتر باشم.جالب که هیچ دختری نمیخواهد برایش خرج کنی وبهت زده میشود اگر چند بار این کار را بکنی.

اینجا حتی پسر زشت.آبله رو.کچل.سیاه.و............برای خودش دوست دختر خوشگل دارد.جالب که هیچوقت یکدیگر را مسخره نمیکنند.اما در ایران ............نگویم بهتر است.

اینجا کمتر دختری است که ترس ترشیدگی داشته باشد.و فامیلش او را مسخره نمیکنند ومتلک پرانی ندارند.برای همین مثل یک انسان زندگی میکند.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید