بی خوابی

ساعت ١٢ شب خوابم برد وچند دقیقه پیش بیدار شدم ودیگر خوابم نبرد.هوا گرم است ودیگر باران نمیبارد.چقدر از تابستان وگرما وخورشید بدم می آید.همیشه مطلب برای نوشتن زاد دارم اما وقتی مینشینم که بنویسم یا تنبلیم میاید ویا یادم میرود که چه بنویسم.

آخرین امتحانات من در دانشگاه است.اما انگار دیگر رمقی برایم نمانده.انگار که طلسم شده باشم.اصلا دیگر انگیزه ای ندارم.یک عمر خواندم وخواندم.در گرما وسرما از کودکی تا حال به مدرسه ودانشگاه رفتم.اما اکنون خاطرات مبهمی از آدمها دارم.

رفاقتها.عشقها.دعواها.و...........

همیشه از این سیستم متنفر بوده ام.که چرا یک انسان آزاد باید از کودکی پشت میز بنشیند وبه او فشار بیاورند واسترس درس ویک مشت معلم عقده ای را تحمل کند.وبعد به عنوان یک آرزو به دانشگاه بیاید وروانش پریشان شود.و بعد بی هیچ انگیزهای با مدرکی در دست وسوادی نداشته ول بچرخد.

خداوند به انسان آزادی عطا کرد اما خودمان خودمان را در بند کردیم.روح آزادمان را اسیر صفحات کتابهایی کردیم که هیچگاه به دردمان نمیخورد.اگر یکی ١٢ سال یا١۶ سال ویا بیشتر درس بخواند آیا چند کتاب وچند معادله یاد گرفته ودر تمام زندگیش به هیچ دردش نمیخورد.تازه آنهم به زور.

من یکی اگر به خاطر شرایط جامعه امروز نبود هیچوقت ادامه تحصیل نمیدادم.اسیر شده ام.

شاید مخاطب من این را نپسندد اما دوست داشتم مانند زمان قدیم.کلاه مخملی بودم.حجره فرش فروشی داشتم وشب میرفتم کافه ودعوای کافه ای وصدای سوسن ورقاص کافه وعرق سگی.چقدر آزاد ورها.

تاریخ بدی متولد شده ام دوست داشتم خیلی قدیم تر ویا در آینده ای دورتر به دنیا میامدم.

/ 1 نظر / 3 بازدید
بانو

حرف من رو زدی. وقتی که گفتم : دوست داشتم حداقل 50 سال قبل بدنیا میومدم اون زمان که دخترها باید توی پستوها قایم می شدند و در 14 سالگی شوهر می کردند و علی رغم ِ تبلیغات ِ معکوسی که علیه این جو شده، آنها خیلی خوشبخت تر از ماها بودند و تا آخر عمر احساس خوبی نسبت به زندگیشان داشتند.. آن زمانی که خانه ها حیاتی به چه بزرگی داشت حوض داشت دیوار ِ نما آجری داشت رادیو ها بنان پخش می کرد و سرهنگ زاده غروب که می شد می خوابیدند و خروس که می خواند پا می شدند .. دود نبود کثیفی از هر نوعی نبود .. زندگی بود .. شرح ِ آرزوهای محال، بس. ...