شب عروسی شاشور بزرگ

به عروسی رفتم.البته به زور!!بسکه از این خاندان کثیف بدم می آید.دیدم شاشور وشوهرش روی یک سکوی بلند نشسته اند که مثلا همه فیض ببرند.رفتم وخیلی رسمی سلام کردم.با خانواده در گوشه ای از سالن نشستیم.مهمانی قاطی بود اما زیادی برهنه بازار بود.همه مشغول رقصیدن و...بودند.من به چهره داماد دقت میکردم.راستش در نهان دلم برایش میسوخت.اما به هر حال داماد باید تاوان خریت خود را بدهد.و احتمالا تاوان سنگینی دارد.

بیچاره مثل خر ذوق کرده بود وچقدر خرج کرده بود.به نظر پسر بدی نبود.

شام را آوردند.نمیدانم چرا خانواده شاشور خیلی به ما وعلی الخصوص به من میرسیدند.آنقدر دیس غذا آوردند که خودم خجالت میکشیدم.

نگاهی به شاشور وشوهرش کردم دیدم شوهرش مرا نشان میدهد ودارد درباره من میپرسد.خودم را زدم به کوچه علی چپ.

هنگام غذا مادر وپدر وخواهر شاشور مرتب به کنارم می آمدند واصرار میکردند که بعد از غذا من هم برقصم.بهانه می آوردم.

موقع بزن برقص شد.فامیلهای داماد خیلی زیاد بودند وپر از پسر ودختر جوان.فامیل ما اکثرا ازدواج کرده ورسمی وعصا قورت داده!!

میدان خالی بود ودر دست آنها وعلی الخصوص خواهر سیاه ولاغر داماد.

مادر شاشور به سراغم آمد.اینبار با لحنی خواهش مانند از من خواست که بروم و برقصم ودر اصل میانداری کنم.خودمانیم.خرمان کرد.اینکه ما کسی نداریم ومرتب منتظر تو بودیم و.............

باز جو گیر شدم.

داشتند از آغاسی میخواندند.2 تا دستمال سفید برداشتم و رفتم وسط کسانی که میرقصیدند.با صدای بلند چند بار ها هی کردم.با دستمال همه را دور خودم فرا خواندم.

درست است که از خاندان شاشور بدم می آید لیکن هم جوگیر شدم هم مساله قومی قبیله ای شد!!

به هر حال کار خودم را کردم.حسابی عرق کرده بودم.همه را دور خودم به حلقه در آوردم و حسابی میانداری کردم.حتی خود شاشور هم ذوق کرده بود وپرید وسط.با او هم کمی رقصیدم.مرتب شباش میگرفتم شد70 هزار تومان!!!

دیدم مادر شاشور از خوشحالی گریه میکند.حال از اینطرف خواهر داماد ول کن نبود.به هر بهانه ای خودش را به من میچسباند وسوالهای چرت میپرسید.

راستی re هم آنجا بود.با شوهرش.و لباسش هم حسابی برهنه بود.با اینکه یک بچه دارد.اما هنوز اندام بسیار زیبا وشهوت انگیزی دارد.آمد وسلام کرد.چهره اش کمی زود پیر شده بود.اما باز هم حسابی جذاب بود.

حیف که شوهر دارد.

موقع رفتن مادر شاشور مرا به گوشه ای کشید وآنقدر تشکر کرد که دیگر حوصله ام سر رفته بود.گریه کرد.بغلش کردم وبوسیدمش.

مرا به همه فامیل دامادش معرفی میکرد.پدر داماد آدم خوبی بود.یعنی امواج مثبتی میفرستاد.خیلی محبت میکرد.

از شاشور خیلی سرد ورسمی خداحافظی کردم.

و با خودم به داماد فکر میکردم.هنوز نمیداند چه بلایی سرش آمده.البته من نمیتوانم همه چیز را از خانواده شاشور بگویم چون احتمال شناسایی میرود.

به هر حال امروز با آن شباشهایی که گرفته بودم.رفتم جوجه خریدم ورفقا را دور هم جمع کردم و در کنار منقل وباران حسابی صفا کردیم.همه جفت بودیم.خوش گذشت.دخترها زیر باران میرقصیدند وما پسرها دست میزدیم وسیگار وقلیان میکشیدیم.

حالی بردیم.

/ 1 نظر / 8 بازدید
سالار

سلام واقعا عالیه موفق باشی ممنون میشم یه سر به وب من بزنی[دست][گل]