دختری لعین

وقتی پنجره اتاقم را باز میکنم.بی اختیار میبینمش.

دختری که آنطرف خیابان شرکت دارد.

روزی برایم کاری پیش آمد.برای یک سوال کاری سراغش رفتم.یک چندش عجیبی داشتم.دوست نداشتم سراغش بروم.اصلا نمیدانستم صاحب این شرکت کیست.اما به صورت ناخود آگاه از آنجا بدم می آمد.

به هر حال رفتم وسوال کردم.دیدم دختری با چشمانی دریده وچهره ای بزک کرده نشسته و با چشمان سلیطه وکثیفش چنان به آدم زل میزند که چندش سرا پای انسان را دربر میگیرد.

وقتی بیرون آمدم.احساس خیلی بدی داشتم.خیلی بد.شاید 1 دقیقه هم آنجا نبودم.اما احساس نجاست میکردم.

چند وقت بعد موقع پارک کردن ماشین دیدمش.بلد نبود خوب ماشینش را پارک کند.ماشینم را عقب کشیدم که بتواند.

پارک کرد وآمد تشکر کرد ورفت.باز هم احساس بدی داشتم.

بار آخر داشتم رد میشدم.ناگهان جلوی در دیدمش.بی اختیار به هم سلام دادیم و مرا داخل شرکتش برد وکمی با هم حرف زدیم.گفت خیلی سردم شده ونهار هم نخوردم چونکه دانشگاه بودم.من هم هر چی شکلات در جیبم داشتم را به او دادم و بعد هم رفتم.اما باز هم با اینکه خیلی مودب بود احساس خیلی بد وچندش انگیزی داشتم.

شماره موبایلم را گرفت ومن ابله هم نمیدانم چرا به او دادم.از خودم بدم آمد.

چند روز بعد زنگ زد و از من کمک حقوقی میخواست که مجبور شدم بروم و اینبار خیلی خشک جوابش را دادم.اما کمکش کردم.برایم لوندی میکرد وخودش را به من میچسباند اما اخمم را کردم واو هم سریع خودش را جمع وجور کرد.و دیگر سراغش نرفتم واو هم زنگی نزد.ولی احساس بد من بیشتر وبیشتر شد.

هر وقت از خانه بیرون میرفتم.نگاهش را احساس میکردم.حتی هر وقت پنجره اتاقم را باز میکردم از دور احساسمیکردم که مرا میپاید.

به ظاهر زیبا وشاد وخوشبخت است.غیر این را نمیدانم.اما وضع مالیش خوب است.

مدتی گذشت ومحلش ندادم.اما دست خودم نیست.هر وقت از پنجره بیرون را نگاه میکنم یا اینکه از خانه بیرون میروم.او وشرکتش را که میبینم دلم میگیرد وناراحت میشوم.واقعا نمیدانم چرا انقدر یک نفر میتواند امواج منفی وکثیف وپلید بفرستد.

روزی دیدم کلی کارگر و بنا آورده و دارد مغازه اش را شیک میکند.روز دیگر میرود ویک بچه کونی را می آورد وجلوی من با او عشق بازی میکند.و روز دیگر یک جاکش می آورد تا مرا چپ چپ نگاه کند. وروز دیگر خودش مدتها به پنجره اتاقم زل میزند تا مرا ببیند.

و امروز که تازه از سفر برگشته ام. و ماشین مرا دیده.یک جاکش دیگر پیدا کرده و تا ساعت 12 شب در شرکتش با او قهقهه میزند.

دوست دارد مرا آزار دهد.او نمیداند که آزاری که میبرم برای این چیزها نیست.برای این است که هر وقت به یاد او می افتم .به یاد کثیفترین حالات یک آدم می افتم.نمیداند که بالذات از او واز شرکتش ونگاهش و......متنفرم.

او نمیداند که او را فقط یک جنده خوش میدانم.از آندست آدمهای خراب وفاسدی که مرا نسبت به عدالت دلسرد میکنند.از آن حیواناتی که زیاده از حقشان به دست می آورند واین مرا منزجر میکند.

ولی هیچ بی احترامی به او نکردم وهیچ چیز نگفتم که او را تحقیر کنم یا اینکه بخواهم احساسم را به او بفهمانم.فقط محلش ندادم.

بگذار هر کاری که میخواهد بکند.هر فساد و یا هر چه که بخواهد جلب توجه کند.

و جالب که نمیتوانم از این دست وپا زدنش لذت ببرم.چون از او انزجار درونی دارم.

و واقعا دلیلش را نمیدانم.فقط سعی میکنم به او وبه وجود ملعونش فکر نکنم.

هیچوقت احساسم به من دروغ نمیگوید.هیچوقت.

/ 1 نظر / 12 بازدید
agrin

درود برشما