دختری پر از درد ونیاز

امروز دلم گرفته بود.همینطور بی هدف در خیابانها پرسه میزدم.رفتم محله سقاخونه قدیم.بالاترش یه امامزادست.خیلی کوچیکه.فقط یک پنجره داره که اونم خیلی کوچیکه.داخل یک کوچه که ماشین ازش رد نمیشه.

غروب بود ونم نم بارون میزد.هوا یه کم سرد بود.دلم هوای دیدن پنجره قدیمی امامزاده رو کرد.همیشه روش یه عالمه پارچه سبز دخیل بستن.

کوچه خلوت بود خیلی.کنار پنجره سیاهی ای دیده میشد.آخه برق درست درمون نداره.صدای گریه میومد.آره یکی گریه میکرد خیلی آهسته ونجوا میکرد.آنقدر غرق نیاز بود که حتی نفهمید من اونجام ونزدیک میشم وحرفاشو میشنوم.

نور ضعیفی از داخل پنجره امامزاده غریب وکوچک بیرون میزد.یه دختر تقریبا 20 ساله بود.چقدر چهرش قشنگ بود.موهای خرمایی وچشمای درشت.با چادر مشکی وصورت خیس.

میگفت:آقا جون.هیچی ندارم.دیشبم تا الان هیچی نخوردم.اینو نذرت میکنم تو روبه...............قسم.داداشیمو شفا بده.آقا.دیگه جون سرپا وایسادن ندارم.پاهام داره خوردمیشه.آقامم شفا بده اینقده حرص نخوره.و.....یه اسکناس انداخت داخل.

حرفاشو کامل نشنیدم.چون همش گریه میکرد وراز ونیاز.

بغض کرده بودم.

برگشت وتا منو دید یه جیغ آرام زد.چشمای سیاه وخمارش آدمو میگرفت.یه خال مشکی گوشه لبش بود.چقدر زیبا بود.

لبخندی زدم.بهش گفتم زیارتنامه آقا رو خوندی؟گفت:نه.آخه سوادشو ندارم.ولی یه حمد وسوره خوندم.

گفتم بذار من برات بخونم.میگن نذرت بیشتر میگیره.

گفت:آخه.پولی ندارم که بهت بدم داداش.

یه جوری شدم.نمیدونم چه جوری.ولی به جای شهوت به او احساس محبت کردم.لبخندی زدم وتو همون نیمه نور براش زیارتنامه خوندم.

یه جوری نگاه میکرد که انگار یه موجود اهورایی میبینه.چقدر اعتقاد داشت.برام عجیب بود.این زمان واین سن وسال.........

گفتم:آبجی.دردت چیه.آقا داداشت چشه؟یه چیزایی گفت.دیدم داره لنگ میزنه وقت راه رفتن.پرسیدم چرا؟

گفت:بابام دیشب عصبانی بود.اومد خونه منو با کمربند زد.همیشه یه پامو میگیره وبا شلاق میزنه کف پام.

سکوت

موندم چی بگم.از باباش یا به قول خودش از آقاش که حرف میزد.بی تنفر وبی گلایه حرف میزد.

گفتم گشنته؟گفت:آره ولی.......نذاشتم حرفشو تموم کنه.پرسیدم چی میخوری؟همبرگر

براش خریدم.اونم از بازار.وقتی بهش دادم.دیدم نگاش میکنه ولی یه جوریه.مردد.تازه فهمیدم.پرسیدم داداشت چی دوست داره؟کباب ترکی.اما آقام امشب نیست.

اونم براش خریدم.خوشحال بود.

طفل معصوم فکر میکرد دعاهاش کم کم داره اجابت میشه!!نمیخواستم تو چشماش نگاه کنم.

بی مقدمه ازش خداحافظی کردم ورفتم.دخترک از سمت بازار رفت ومن از کوچه امامزاده.

دوباره چشمم به پنجره افتاد ودوباره یاد دخترک افتادم.

دختری که تمام هستی خودش را برای برادر مریضش تقدیم کرد.دختری که مجروح ودردمند وگرسنه ولنگان پناهی جز آن پنجره کوچک نداشت.

باز غصه قلبم را فرا گرفت.

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
بانو

....... اندوه .... اندوه... درد.. تو قصد کردی امروز خون به دل من کنی پادشاه ؟!؟!