مشنگی وبیشعوری

در تهران و در دفتر نخبگان با او آشنا شدم.چهره اش شبیه یکی از بازیگران بود.مرتب زیرچشمی نگاهم میکرد.لبخند محوی بر چهره داشت.از او خوشم آمد وبا او سر صحبت را باز کردم.فهمیدم دختر عموی همان هنرپیشه است.

چند روزی که در تهران بودم را با هم حسابی خوش گذراندیم.راستش روحیه خرابی داشتم.اصلا به او احتیاج داشتم.کمی مردانه صحبت میکرد.درست وحسابی ناز وعشوه بلد نبود.در رستورانی در دربند نشسته بودیم وسرم را روی پاهایش گذاشته بودم وقلیان میکشیدم.مرتب موهایم را نوازش میکرد.انگار بغض کرده بود.

از او خواستم به رسم یادگار برایم چند خطی بنویسد.نوشت:امیدوارم خواب نباشم.

همین

برگشتم.و چندباری تماس تلفنی واینترنتی داشتیم ولی کم کم رابطه سرد شد.

از من میخواست هر روز به او تلفن کنم وهر روز سراغش را بگیرم.و مرتب به تهران بروم که یکدیگر را ببینیم.

من هم نه وقتش را داشتم ونه حوصله این قرطی بازیها را.به هیچ عنوان هم نمیتوانستیم با یکدیگر س-ک-س کنیم.

گفتم.هر وقت بیایم به تو سر میزنم.مثل بقیه.مثلا دختر مشهدی ویا اصفهانی وسنندجی واراکی .هر وقت راهم بیفتد به آنها هم سر میزنم.البته در تهران اولویت اولم او بود واگر میشد دو تای دیگر.

اما راضی نمیشد.آخرش کارش به فحش دادن رسید!!زنگ میزد وفحش میداد.یا اس میزد وفحش میداد!!

نمیدانم چرا وقتی فحش میداد جای عصبانیت خنده ام میگرفت وقاه قاه میخندیدم.فکر میکردم میخواهد خودش را برایم لوس کند.آخر من که کاری با او نکرده بودم.چند تا بوسه گرفته بودم.همین.

چند بار سعی کردم مهربان شوم وتحویلش بگیرم بیشتر لگد میپراند.

اصلا به قیافه اش نمیخورد که دیوانه باشد.یعنی روان پریش باشد.به هر حال دیگر حوصله ام سر رفت وجوابش را ندادم.کلا بی محلش کردم.

مرتب به مناسبتهای مختلف اس میداد.اما رسمی.به او گفته بودم دیگر نمیخواهمت.

2 روز پیش باز اس زد وجویای احوالم شد وگلگی کرد.من هم برای اینکه دلش نشکند.به او گفتم هنوز دوستش دارم.دیدم باز لگد پراند!!دیگر جوابش را ندادم.

البته راستش را گفتم.به هر حال دوستش دارم.دختر با محبتی بود.

حالا ول نمیکند.و مرتب اس میفرستد تا این دوست داشتن مرا تحلیل آماری کند.من هم جواب نمیدهم.یک غلطی کردم وحالا هم با صدای اس موبایلم از خواب پریدم که:

اگه راست میگی دوستم داری باید واسم یه شاخه گل با آژانس بفرستی در خونمون تا باورت کنم.

فکر کنم مریض شده.به هر حال فعلا با خودش درگیر است.بگذار بماند وکمی سرگرم شود.این هم از کرامات ما که دیگران را سرگرم میکنیم.

ساعت 9 هم با س قرار دارم.مرا میخواهد به بیرون بکشاند که مانتوی تازه اش را نشان دهد.!!واقعا دلم نیامد تو ذوقش بزنم.باید بروم.

این موجودات ماده هم واقعا کم دارند.کمی بی شعورند.لیکن آفرینش مرد به گونه ای است که میتواند همه بیشعوریها ومشنگ بازی ها را تحمل کند وگاهی هم به طرز ابلهانه ای لذت هم ببرد!!

این از آغاز امروز.

/ 0 نظر / 9 بازدید