شاشور بزرگ،عروس میشود!

یکی از دخترهای فامیل است.از بچگی با هم بزرگ شدیم وهم سن وسال هم هستیم.چون مثانه اش کوچک بود همیشه زیرش را خیس میکرد حتی در دبیرستان!خیلی از شبها خانه ما پلاس بود.همیشه نسبت به او بی احساس بودم.یعنی هیچوقت نسبت به او احساس شهوت نکردم.حتی آنوقت که به بهانه درس خواندن به خانه ما آمد وکنارم نشست وخودش را با حرارت به من چسباند.وقتی گونه هایش را به گونه ام مالید.بلند شدم ورفتم آشپزخانه.

از آن قدیم لقبش شاشور بود.جالب اینکه همیشه احساس میکرد زیباترین چشمها را دارد.

میگفت:به تیپ وخوشگلی من فقط پزشکی میخورد واگر قبول نشوم.اصلا دانشگاه نمیروم.

همیشه در توهم این بود که تمام موجودات مذکر عاشق او هستند.وضع مالیشان خوب بود اما راستش همیشه خانه شان بوی دستشویی میداد!!

بعد از 2 سال پشت کنکور ماندن وانواع واقسام کلاسهای خصوصی رفتن در یکی از شهرهای اطراف رشته ضایع ودر پیتی در دانشگاه آزاد قبول شد.

بالای 6 بار هم مچ مرا گرفته بود!و هر بار تا 2 ماه به من سلام نمیداد.

در زمان دانشجویی اش در خوابگاه با چند دختر خراب رفیق شد.و من به واسطه دوستان زیادم در آنجا همیشه آمارش را داشتم.

در آنجا تا توانست کثافت کاری کرد وخوشگذرانی کرد ودیگر هم خدا را بنده نبود.

افتخارش این بود که ماشینها در خیابان برایش صف میکشند وهمه با یک نگاه عاشقش میشوند!!

نیمه خل بود.گاهی به خانه شان میرفتم مثل پروانه دورم میچرخید وگاهی فرار میکرد.من هم تا میتوانستم مسخره اش میکردم.

هیکلش خیلی ضایع بود.صاف صاف.نه کون ونه پستون.کلی پدرش خرجش کر تا کمی بدنش باد کند.

تمام اینها یک طرف اما بدذاتی وحسادت وبی شعوریش یک طرف.حسادت همیشه کورش میکرد وباعث میشد از شدت آن مریض میشد.

هیچوقت نتوانستم اسمش را صدا کنم.همیشه به او در ذهن شاشور میگفتم.حتی یک بار که باغ رفته بودیم.دیدمش که از لابلای سبزه ها کونش را قنبل کرده ودارد میشاشد.انگار 2 تا استخوان با روکش سفید در هوا معلق است واز وسطش مایع زرد میریزد.ضمنا کم هم جلوی ما نگوزیده بود!!

حالا مدتی است که عمل جراحی وغیره کرده وقیافه آدم حسابی میگیرد وبه خودش خانم مهندس میگوید.

چند وقت پیش پدر کونی اش در فامیل انداخته بود که فلانی عاشق دختر من شده.آنقدر بهم برخورد که به او زنگ زدم وگفتم اول برایش کون بساز تا شاید صیغه اش کنم!

بالاخره شاشور خانم عقده ای یک خری پیدا کرد که بگیردش ومن هم خلاص شوم.

کارت عروسیش را چند روز پیش خودش آورد و فردا عروسیش است.وقتی کارت را داد خنده ام گرفت.اما به روی خودم نیاوردم.تا اینکه دیدم چشمانش را خمار کرده ومن را میپاید.دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم وبلند زدم زیر خنده.

متعجب نگاه میکرد.همینطور بریده بریده از فرط خنده به اوتبریک گفتم وخداحافظی کردم.رفت سوار ماشینش بشود ومن در را بستم ودر حیاط هم میخندیدم.دیگر اشکم در آمده بود.

با خودم فکر میکردم شب برای شوهرش شاش پلو میپزد وجای ادویه روی برنج میگوزدقهقههقهقهه

حالا فردا بروم ببینم داماد کیست.باید جالب باشد!!!!

/ 0 نظر / 27 بازدید