یادداشتی پریشان

هر از گاهی با دلیل وبی دلیل افسرده وغمگین میشوم.انگار که به صفر میرسم.زندگی هم شده مدار صفر درجه.چه اسم قشنگی.نام یک سریال بود.همیشه از نقطه اوج دوباره برمیگردم به همان نقطه اول.

جالب اینکه هرآنچه که در روزگار قبل روحیه ام میداد دیگر اثری ندارد.جملات.حرفها.اعتقادات و......همه شان اثرشان از بین میرود.نمیدانم آیا بقیه نیز اینگونه اند؟یا اصلا این حرفها ناله های بی خاصیت روشنفکریست که مسخره وخنده دارند.

چقدر در این مواقع به عدالت شک میکنم.و چقدر یاغی میشوم.از همه چیز وهمه کس گله میکنم.و تمام  آنچه که برایم مقدس مینمود به نظرم مضحک میشود.

در دانشگاه میگویند فلانی خودش را برای همه میگیرد.اما اینگونه نیستم.من مغرورم اما متکبر نه.نمیتوانم با هر بی سروپایی بنشینم وداستانهای دروغ آنها را در مورد دختربازیهایشان ودعواهای فردینیشان را بشنوم.برای دیدن یک ماشین خر کیف شوم.و وقتی از دوستانم میخواهم تعریف کنم با نام مثلا ممد مادر فلان خیلی پسر خوبیه او را ذکر کنم وبروم در هییت مذهبی سینه بزنم وقیمه مفت بخورم و به مداحی خرافی گوش بدهم وخر ناله کنم وعربده بزنم وفردایش با فراغ بال بیشتر مال مردم بخورم ونذول بخورم وبگیرم ودر زندگی قسطی کثیف جذر ومد کنم و در آخر مثل سگ بمیرم واحساس قدیس بودن هم بکنم.

نمیتوانم بروم وبه بهانه جزوه گرفتن با دختران بلاسم وهر کرم تمام سالن دانشکده را بردارد وبعدا به دروغ به دوستانم بگویم فلانی که دیدید دیشب در رختخواب من بود.که اگر هم بود هیچوقت نمیگویم.

که البته در آنطرف ماجرا نیز هرچه دختر بی سروپا وترشیده با کسی بلاسند در میان دوستانشان داستانها از خاستگار بودن طرف میگویند واز جواب نه گفتن خودشان واشکها والتماسهای جگر خراش فرد مقابل.

مانند کرم در هم میلولند واگر کسی غیر آن باشد میشود متکبر.این هم استدلالی است.نه اینکه من اهل هیچ نباشم اما اصولی دارم.نمونه اش یادداشت نسل مشنگ ها بود که نوشتم واتفاقا بازتاب زیادی داشت واکثرا مرا محکوم کردند وبعدا همان مشنگ گندش در آمد که با ٢ تن از اساتید رابطه جنسی داشته.حال آیا من در قضاوتم واعمالم با او اشتباه کردم؟آیا میشد او را چیزی به جز یک سرگرمی دانست؟

این است که تنها میمانیم.در اینجاست که تضاد با دیگران پیدا میکنیم.شخصی برایم پیغامی طولانی فرستاد وبه من گفت تو علی را نمیشناسی چونکه فساد میکنی.و من فسادی در خودم ندیدم.با توجه به بروز رسانی جریانات واتفاقات زمان.شاید اشتباه کنم اما اگر مینوشتم که عاشق یک بانو شدم وایشان به من خیانت کرد در حالی که میدانستم هرزه است آنموقع برایم چه جوابی میفرستادند؟میگفتند:که اشکال در خود توست چرا عاشق یک هرزه شدی.و یا میگفتند.دنیا همین است دیگر پر از بی وفایی وغیره.پس من در هر صورت هنجار شکنم.

چقدر راحت درباره دیگران نظر میدهیم آنهم با حدیث وبه نام مذهب و......که حال اگر من بگویم که هرگز کاری نکردم که در مقابلش توجیه فقهی داشته باشم.اینبار به من میگویند که کلاه شرعی بر سرت گذاشته ای وخودت را و وجدانت را گول میزنی.عجبا.

چند وقت پیش در تهران بودم وکارهای اداری داشتم.بیش از ١۵ تماس از اطرافیان داشتم که با متلک وحسادت میگفتند:خوش میگذره!!با خودم گفتم که انسان چقدر میتواند کثیف باشد که حتی به گرفتاری من هم حسادت میکنند وفکر میکنند که اکنون به بهانه مشکل اداری در تهران کاباره درست کرده ام.

برای تست بازیگری در سریال یوسف مرا به کارگاهی بردند به محض ورود بازیگر زنی را دیدم که بسیار هم معروف است.حال من را یکی از تهیه کنندگان فیلم در بیروت دیده بود وخواهش کرده بود که بیایم که آمدم.زنک مرا با تکبر نگاه میکرد و دود سیگارش را به صورت من پف میکرد.ناراحت شدم.همانموقع دوستم گفت که باید تحمل کنی دنیای شهرت اولش اینگونه است وبعدا تو میتوانی این کار را بکنی!!!همانجا به زن بازیگر ودوستم وغیره فحاشی کردم وهمه شان را دوختم وبیرون آمدم واز هرچه اینگونه آدم است بیزار شدم.حال خدا میداند که اگر کس دیگری جای من بود چه میکرد.

مملکت جهان سوم کمر به پایین میشود همین.هنرمندش واستادش ومعلمش وکاسبش وکارمندش ورفیقش وعشقش و....همینها میشوند.تلخ است.

تا کلامی بگویی هزاران مدعی پیدا میشوند تا تو را بکوبند.اگر حق باشد واگر ناحق.گرچه اصلا به مفهوم حق هم شک کردم.

این چه جهان بینی است که در آن همه چیز را باید با دل وجان قبول کنی وفقط رابطه عبدو عبیدی باشد؟اگر موفقیتی حاصل کنی آنوقت میگوییم خدا دوستمان دارد واگر بلایی هرقدر هم مهلک وسخت باشد میگوییم حکمتی در کار است.و این حکمت تا کجاست؟پس مسولیت انسانی چه میشود؟با قضا وقدری بودن تا کجا میتوان پیش رفت؟پس چرا هیچکس اینهمه ظلم وجور را نمیبیند؟آیا در به بردگی کشیده شدنمان هم حکمت وجود دارد؟این چه حکمتی است که تمام بوی نکبت میدهد؟

نمیخواهم آنچه که بر من گذشته را بنویسم که نوشتنش خود تالی فاسد است.اما میخواهم بنویسم که در هیاهوی گذر زمان کم کم همه چیزمان بوی ننگ وتباهی به خود میگیرد وتمام اعتقادمان(نه فقط مذهب که اعتقاد به شرافت وانسانیت وهر آنچه وجدان سالم بدان حکم میکند)لجن مال میشود ودر آخر بدانجا میرسیم که یکدیگر را میدریم وبعد از درون دریده میشویم ومرگ وعدم مطلق را برای خودمان به ارمغان میاوریم.

چرا باید به جایی برسیم که قبول کنیم که برای پیشرفت باید اصول اصلی آن را که چاپلوسی ودریوزگی وبی شرافتی است را بیاموزیم وبا قالتاقی ولمپنیزم در جای خود بمانیم وهر چه عوضی تر .بهتر ومترقی تر!!و از آن دردناکتر اینکه دارم تکرار مکررات میکنم ومخاطبم مرا به سخره میگیرد که :ای بابا.دنیا همینه دیگه.مگه بچه ١۵ ساله ای که ازین حرفا میزنی.

جالب اینکه حتی در سینما وتلوزیون هم حق را نا حق وناحق را حق جلوه میدهند.و ماهواره ها هم که مورد استقبال مردم قرار گرفته اند شده اند ام الفساد.

سینمایی که کارگردان مشهور زنش که اتفاقا خود را فمنیسم میداند ومن فمنیسم را (در ایران ونه مفهوم واقعی آن از سیمون دوبوار)همجنس باز وفاسد وکثیف میدانم.گفته:مردم ایران همه عقده ای هستند ومن هم هستم.آنهم در برنامه ای زنده!!

حال ازین سینما واز این ملعون چه انتظاری میتوان داشت؟چنین موجود رذلی امکانات و حمایت و...دارد ومی آید برای عده ای الگو هم میشود.بازیگری خود را جذابترین مرد دنیا مینامد وبازیگر دیگر چند بازی مزخرفت ونا شیانه کرده وحال خودش را شاه ماهی مینامد.که البته در چنین تنگی چنین شاه ماهی سزاوار است.

فوتبال این ملکت.در تبریز همه اهانتی به حریف میکنند وهر جنایت وتوهینی.و تا صدای کسی بلند میشود با نام ملت غیور آذربایجان وستار وباقر خان دیگران را خفه میکنند و همه چیز را توجیه.و تا اوضاعشان خراب میشود میگویند ترکها را مسخره کردند و برایت تاتر بازی میکنند.این هم ورزشمان.در کف اراذل.

چقدر طولانی نوشتم در حالی که هنوز ننوشتم.

/ 0 نظر / 10 بازدید