ماجرای سه دختر زیبا

روزی دختر زیبایی را دیدم که داشت با گوش لمسی خود شماره میگرفت.به دستانش دقت کردم ومجذوب انگشتانش شدم.انگار که انگشتانش بر روی صفحه موبایل باله میرقصید وچقدر دلفریب بود.

روزی دختر زیبایی را دیدم که در سفارش غذا نشسته بود و کفشهایش را در آورده بود از گرما وپاهایش را تکان میداد.به پاهای برهنه اش زل زدم.احساس عجیبی داشتم.چقدر درخشان و زیبا بود.احساس خوبی در من بوجود میاورد واز دیدنش سیر نمیشدم.انگار که فرا زمینی باشد.

روزی دختر زیبایی را دیدم در مکانی اداری کنارم نشست.انگار امواجی داشت که مرا مجذوب خودش میکرد وچقدر دلم میخواست تا ساعتها کنارم بنشیند.بدون هیچ حرف وکلام.

روزگاری با هر سه نفر ارتباط پیدا کردم.اولی انگشتان زیبایش بارها برای خیانت بر روی صفحه گوشی میجهید.دومی از غرور وتکبر انسان را به جنون میرساند و سومی فقط یک لاشی بود.

احساسات چقدر زود به عدم میروند.

/ 3 نظر / 4 بازدید
pedrom

واقعان!گل گفتی خودت داستانو گفتی؟منو یاد سرنوشت نهض خودم انداخت.تو هم تجربه کردی؟

احسان معروف به اسی دربدر

خود کرده را تدبیر نیست دادا رو همشون یه اسمی گذاشتی قبول من موندم به خودت که با هر سه تاشون در یک زمان ارتباط داشتی چی میگی؟[چشمک]

ابي

يه جورايي رفتم تو حس كاملاً با حرفت موافقم چيزي كه خيلي ها نميفهمند احساس ما رو مرسي