زنی به نام مریم(ملانی)

اولین بار سال 1379 دیدمش.آنموقع سنم کم بود.برای خودم مغازه ای دست وپا کردم ومشغول بودم.یکروز کنار در مغازه ایستاده بودم ومردم را نگاه میکردم که ناگهان یکی از دخترهای فامیل را دیدم.با او خیلی شوخی داشتم.بلند صدایش کردم اسمش مریم بود.دوستش نگاهی کرد وبه او زد ومرا نشانش داد.مریم دوید سمت مغازه وبا خوشحالی بغلم کرد وگونه ام را بوسید.از من 7 سال بزرگتر بود.دوستش هم وارد شد.اول رویش نمیشد.الان یادم آمد زمستان بود.یاد پالتوهایشان افتادم وبوی عطر یکسانشان.وقتی دوست مریم وارد شد.مریم گفت معرفی میکنم دوستم مریم!نمیدانم چرا تعجب کردم.با من دست داد.نگاهش کردم.دختری بود با قدی متوسط وپوستی روشن وچشمان آبی.لبهای باریکی داشت.بینی رکابی ولی کشیده ولبخندی بسیار دلنشین.در چشمانش مهربانی موج میزد.از من 9 سال بزرگتر بود.آن موقع ها داشتم رمان بر باد رفته را میخواندم برای همین نا خودآگاه به او گفتم ملانی.ودیگر همیشه او را ملانی صدا زدم.

خیلی جذاب وبا کلاس بود.مریم رفت وشروع کرد به خوردن هله هوله وهر چه به او تعارف کردم قبول نکرد.از من دو بسته آدامس الیپس نعنایی خرید.آنموقع خیلی با کلاس بود آدامس الیپس.و پولش را به زور داد خواستم نگیرم مریم با حسادتی غریب نگذاشت.داشتند میرفتند جیب پالتوی هر دوتایشان را پر از پسته کردم.

مغازه ام را جمع کردم وهیچوقت ملانی را ندیدم.تا موقعی که به خانه مریم رفتم.سرزده رفته بودم.دیدم ملانی روی مبل نشسته.خیلی از دیدنش خوشحال شدم.به سمتم دوید ومرا با اسم صدا زد.فکر کردم میخواهد بغلم کند ولی فقط دست داد ولپم را کشید.دستم را گرفت وبا خودش برد به اتاقی دیگر.مرا با مادرش آشنا کرد ومادرش گفت :شنیدم اسم دخترمو گذاشتی ملانی؟گفتم حالا بهش میگم ملی.خندید اما از خنده اش خوشم نیامد انگار دارد مرا مثل جنس سبک سنگین میکند.ملانی گفت مامان دیدی گفتم چقدر خوشگلو مهربونه؟مادرش چیزی نگفت فقط سیگار روشن کرد.

به اتاق اصلی آمدیم.مریم عصبانی یک پایش را روی آنیکی گذاشته بود ومحکم تکان میداد.نشستیم.سه تایی وبا هم تعریف میکردیم.مریم مرتب به دمپاییش اشاره میزد ومن هالو چیزی نمیفهمیدم.نمیدانم چه شد که افتاد دنبال من که مرا به شوخی بزند.من هم فرار میکردم.ملانی هم فقط میخندید.در اصل دور او میچرخیدیم وبازی میکردیم.تا اینکه مریم دمپاییش را پرت کرد ومن جا خالی دادم.دمپایی خورد به استکان وافتاد وشکست.ملانی حول شد وپایش روی شیشه رفت وخون آمد.

مریم رفت بتادین وباند بیاورد.من پاهای ملانی را روی زانوانم گذاشتم وبا دست فشارشان میدادم.که مبادا شیشه از رگش عبور کند.او روی صندلی ومن روی زمین.به چهره اش نگاه کردم.لبخند میزد با اینکه درد میکشید وچقدر مهربان نگاهم میکرد با دو چشمان آبی ضلالش که من تصویر خودم را در چشمان او میدیدم وچقدر آرامش میداد نور چشمان دخترکی مجروح.

گفت:علی صد بار به مریم گفتم منو ببر مغازه علی اما هیچوقت منو نیاورد.منم نخواستم تنهایی بیام.من فقط لبخند زدم.مریم آمد.در چشمانش پر از حسادت بود.گفت:اه.حداقل با کیسه پلاستیک پاهاشو میگرفتی دستت.چقدر پیسی علی.

خلاصه با موچین خورده شیشه ها را از پایش بیرون آوردم وبتادین زدمو باند پیچی کردم.نمیدانم چرا احساس میکردم تقصیر منه.واسه همین 10 بار واژه ببخشید رو تکرار کردم.پاهای کوچک وبسیار سفیدی داشت.مثل ابریشم نرم نرم بود.حتی یک آخ هم نگفت وفقط با محبت نگاه میکرد ومریم با حسادت.مرتب هم به هر دویمان متلک میگفت.....ملانی با یک پا میوه خورد وهنوز خیار پوست کندنش وتکه کردنش وتعارف کردنش و کلاس خاص انگلیسی رفتارش موقع میوه خوردن ازیادم نرفته.شبزودتر از من به همراه مادرش رفتند ودیگر هیچوقت اینگونه بی ربا ونزدیک در کنار خود ندیدمش.

.................................................................................

ملانی عاشق بود.خیلی هم عاشق بود.او عاشق برادر مریم بود.فامیلشان بود.پدرش بسیار مایه دار بود.اما آدم زیاد جالبی نبود.مادرش هم عفریته ای تمام عیار بود که میخواست میترا خواهر ملانی را به من قالب کند!!بین این دو خواهر تفاوت از زمین تا آسمان بود.میترا خیلی زیبا بود اما بی وجود بود برعکس خواهرش ملانی.

ملانی 3 سال عاشق سعید ماند.سعید هم خیلی خوشتیپ بود.همیشه هم با من بد بود.12 سال از من بزرگتر بود اما همیشه مرا رقیب خودش میدانست!!او به وعده ازدواج همه کار با ملانی کرد.خواهرش مریم برای ایجاد جذابیت بین این وآن همه جا عاشق شدن ملانی را جار میزد وتقریبا کسی نبود که از این ماجرا بی خبر بماند.البته من تا زمان دیدارمان نمیدانستم.به هر حال بعد از مدتی که دیگر برایش چیزی باقی نماند.سعید مثل آب خوردن گفت که قصد ازدواج ندارد!!!!آخر ملانی خودش از او خواستگاری کرده بود!!و از آن وقت به بعد ملانی زیبا ومهربان برای آنها شد یک دختر چلوسیده بی حیا وبی خانواده وبی لول.حتی مریم که میدانست محبت ملانی را به دل دارم بارها برایم از بدی های او میگفت ومیگفت اینها خانواده ای هستند که همه شان سر پایی میشاشند!!

...................................................................

روزی داشتم در خیابان راه میرفتم.پاییز بود.از دور چهره ای آشنا را دیدم.ملانی بود.اما چقدر فرق کرده بود.پریشان وگیج ومنگ.انگار از گور بلند شده.نگاه میکرد ولی چیزی نمیدید.به زور جسم لطیفش را روی سنگفرش خیابان میکشید.خول شده بود.انگار که هر لحظه به زمین میافتد.با خودش حرف میزد ومیخندید.یک موتوری کم مانده بود زیرش بگیرد.پرت شد به گوشه ای.دویدم تا به او برسم.گوشه پیاده رو افتاده بود.باز هم میخندید وبا خودش حرف میزد.مردم را متفرق کردم.او را از زمین بلندش کردم.کلماتی نا مفهوم میگفت.یاد آن روزها افتادم بغضم گرفت.گفتم ملانی منم علی.منو یادت میاد؟لبخندی همراه با جنون زد.گفت آقاهه توام میخوای منو ..حرفشو خورد.یک تاکسی در بست گرفتم.خانه شان را بلد نبودم با هزار زحمت از دهنش بیرون کشیدم واو را به خانه شان رساندم.آخرین لحظه گردنبند تسبیح مانندم را روی گردنش گذاشتم ودو بار صورتش را نوازش کردم.دیگر نخندید.فقط نگاه میکرد.دوان دوانبه سمت خانه مجللشان رفت.راستی او فوق لیسانس معماری بود ومسلط به سه زبان مهم دنیا.

بعد از 8 سال هیچکس ماجرای آن روز را نفهمید.

.................................................................................

امروز غروب موقع اذان بود.داشتم از خیابان شلوغ شهر رد میشدم.کلافه از جای پارک ماشین واز گرما.ماشینم را پارک کردم ودر شلوغی آدمها گم شدم.

در میان چهره ها ناگهان چهره ای آشنا را دیدم.خودش بود.ملانی.همراه با یک مرد.تا یکدیگر را دیدیم خشکمان زد.بعد از 8 سال دوباره یکدیگر را میدیدیم.به من سلام داد.رفتم جلو ومعرفی شدیم.آن مرد شوهرش بود.مرد با کلاسی بود.فهمیدم در یکی از دانشگاههای آمریکا استاد است.ملانی هم دکترای معماری گرفته ودر همین حین با او آشنا شده و4 سال پیش ازدواج کرده اند.

ملانی کمی پیر شده بود.خوب من هم پیر شده ام.خبلی رسمی سلام وعلیک کردیم ورفتیم.آخرین لحظه برگشت واز زیر روسری اش تسبیح آن روز مرا کشید ونشانم داد.و لبخندی زد وبا شوهرش در میان جمعیت ناپدید شد.

بعد از 8 سال هنوز آن را نگه داشته بود.آن تسبیح متبرک را.که من هم آن را بسیار دوست میداشتم.همیشه به من انرژی میداد.راستش یک تسبیح معمولی نبود.بسیار زیبا بود.آن را از بیروت خریده بودم.دیگر مانند آن ندیدم.

سعید هم تا کنون ازدواج نکرده ومعتاد شده واز آن ثروتش چیز کمی باقی مانده.

...............................................

خدایا از تو سپاسگذارم که به من این لیاقت را عطا کردی که بتوانم مرهم روح یک انسان پریشان خاطر بشوم.ممنونم که توانستم کمکی به کسی بکنم.ممنونم.

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید