آن زن

نمیدانم اصل داستان از کجا شروع شد.فقط احساس کردم که به او نیاز دارم.احساس کردم میتواند مرا کمی تسکین دهد و راستش شهوت هم دخیل بود.

از او میترسیدم چون زیادی مشهور بود.خب قدرت مانور زیادی داشت با اینهمه طرفدار سینه چاک!!

دوست داشتم در فهرست دوستانم کسی مانند او را داشته باشم.بارها خواستم رهایش کنم.اما خودش اصرار میکرد.

اعتراف میکنم که به او دروغ گفتم و خودم را فرد دیگری جا زدم.اما اگر خودش حریص نبود که اینطور گرفتار نمیشد.

بارها وبارها به درد دلهایش گوش دادم و هم دردش بودم.اما وقتی به ماجرا اقرار کردم همه چیز به هم ریخت.دلم برایش میسوخت وبرای خودم هم.

اما انگار راه بازگشتی نبود.اصلا انگار تقدیر بدین گونه بود که با او باشم وبعد هم بروم به حالت قهر.اما نمیخواستم اینگونه باشد.

باز هم اعتراف میکنم برایم لذت بخش است با کسی بودم که دیگران پسترش را به دیوار میزنند ومیپرستن.خب به آدم غرور میدهد.

این هم برگی از زندگی بود.

/ 0 نظر / 10 بازدید