یاس، دختری از جنس باران

الان داشتم به این فکر میکردم که پارسال این موقع چه کار میکردم.که فکرم رفت به سالهای دورتر.

شهر رشت وعروسی یاس.اسم رمزی دختری است که دقیقا 12 و13 آبان عروسیش بود.از اقوام دور ما بود.

یاس یکی از زیباترین دخترانی بود که تا به حال دیده ام .شاید 10 سال پیش بود که به عروسیش رفته بودیم.

از کودکی رفت وآمد داشتیم.زمانی که پدربزرگم فوت کرد.آنها هم آمدند واو برای غم ما بسیار گریست.از من 7 یا8 سال بزرگتر بود.خیلی مهربان بود.موقع حرف زدن با شتاب صحبت میکرد.خیلی هم کدبانو بود.

شبها من وخواهرم ویاس در یک اتاق میخوابیدیم واو تا مدتها موهای سرم را نوازش میکرد.چقدر شیرین بود.

مادر عوضی وگندی داشت.از آن زنهای سلیطه وجیغو.خواهرش هم تو همین مایه ها بود.اما خودش یک فرشته بود.پدرش آقا جواد.مرد بسیار محترمی بود.صبور ومهربان.یاس اخلاقش مانند پدرش بود.

او را خیلی دوست داشتم.راستی یادم رفت که بگویم گذشت کردن هم از خصوصیات بارزش بود.

به هر حال عروسی جالب داشت.مهمانه زیاد بودند ودر حیاط میز وصندلی به صورت مدور چیده بودند.وسط مجلس میرقصیدند.نم نم باران هم میزد.برای خودشان عادی بود.و آن عروسی وخاطرات خوبش در زیر باران برایم خاطره ای زیبا بود وهست.علی الخصوص مهربانی خودش که با لباس سفید عروسش مرتب سراغ من می آمد ومحبت میکرد ومیرقصیدیم.

شب که عروسی تمام شد.همانجا در خانه پدریش خوابیدیم وفردایش عازم بودیم.پوستر بزرگ گوگوش روبروی تختی بود که من دراز کشیده بودم.رو به او گفتم:که میدانم امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود.که همان آغازی شد برای آشنایی من با kelariza .

اما راستش شوهرش آدم جالبی نبود.نه اینکه کار بدی بکند.نگاهش که میکردم احساس خوبی نداشتم.چهره اش مثل آدمهای دو دره باز بود.

یاس تا دیپلم خواند واو پسر همسایه شان بود که مثلا از فرنگ برگشته بود وپدرش هم آخوند بود.

در چهره آقا جواد هم نشانه ای از رضایت نمیدیدم.

بعد از این فقط یکبار دیگر آنها را دیدم و این 2 سال بعد از ازدواجشان بود.اینبار با هم به عروسی دوست یاس رفتیم وآنجا هم دسته گل به آب دادم.که ماجرایش مفصل است.ایام شباب بود دیگر!!!!!

اخلاق مادرش روز به روز بدتر وعوضی تر میشد.به نحوی که دیگر ارتباط ما با یکدیگر به کلی قطع شد.

روزی خبر رسید که آقا جواد.پدر یاس فوت کرده.به زور 60 سال داشت.البته هر کس با آن عفریته گامبو وصلت میکرد اینگونه میشد.

برایش خیلی ناراحت شدم.او با صدای خوبش شبهای زیادی برای فوت پدربزرگم قرآن خواند.و خودش هم که......آخر قرار بود یاس با شوهرش برای زندگی به سویس بروند اما تمام دروغ بود.و میدانم چقدر ناراحتش کرد.......و او با تمام خوبیهایش کب خورد.

2 ماه بعد از آن خبر رسید.که یاس با شوهرش وبچه اش در جاده انزلی تصادف کرده اند.یاس 1 ماه در بیمارستان بستری بود.و شوهرش مرد.اما فرزندشان سالم است.

و دیگر هیچ نمیدانم.

نمیدانم اشتباه کجا بود که زندگیش به اینجا رسید.زندگی دختری مهربان وپدری مهربان.

این بود روایت زندگی یکی از زیباترین دختران این سرزمین.دختری از گیلان.دختری از جنس باران........

/ 1 نظر / 3 بازدید
بانو

و " امروز " از یاس چه خبر؟؟