دلزدگی

دلتنگم.اما نمیدانم چرا.باز هم بغضی غریب گلویم را میفشارد.نا آرامم.حتی نمیدانم چه بنویسم.از وقتی برگشته ام کمتر نوشته ام.انگار نوشتن هم دوای روحم نیست.

زمانی در این مواقع خودم را در آغوش ودستان زنان رها میکردم.اما امروز از آنهم دلزده شده ام.از واژه های تکراری واز دروغهایی که باید بگویم وبشنوم حالم به هم میخورد.

انگار دیگر بی تعارف به سقوط نزدیک شده ام.

میدانی در زندگی به دنبال چه بوده ام؟

من هیچوقت در زندگی آرزوی شهوت و زن نداشته ام.و نه حتی آرزوی پول وماشین و ویلا و ....

آرزوی من فراتر از این چیزها بود.آرزویم چون توهمی بزرگ بود.چون به آن دست نمیافتم خودم را با چیزهای دیگر سرگرم میکردم.تا غمم را از یاد ببرم.

قهرمان من هیچوقت انسانهای باکلاس و هنرپیشه و رقاص و یا تحصیلکرده های آنچنانی نبودند.

به من نخند ومرا موجودی متوهم ندان.

قهرمان من کسی بود مثل شاه اسماعیل صفوی.

کسی که از تخته ای چوبین وتاجی پارچه ای شروع کرد وبا چند صوفی بزرگترین امپراطوری دنیا را به لرزه درآورد و در اوج جوانی وزیبایی زندگی را بدرود گفت.

آزاد ورها.انسانی در طبیعت.رها از زن ومال و دنیا.

بگذار بگویند تفرقه افکن.یا هر چیز دیگر.اما قهرمان من اینگونه انسانهایند.

سوار بر اسب.در حال شکار.در حال جنگ.در حال زندگی.

نه دلواپس یارانه و نرخ بنزین و زندگی کثیف وامی وقسطی.

نه خواری وچاپلوسی برای کثافتی به اسم استاد دانشگاه و رییس کون نشور اداره.

نه مشکل ترافیک ومتلک فامیل و ........................

و نه حتی ترس از مرگ.

/ 0 نظر / 13 بازدید