20 آذر

امروز عصر ساعت 4 از خواب بیدار شدم.به تاریخ ساعت مچی ام نگاه کردم.

20

هوا سرد وابری بود.چای شیرین درست کردم ورفتم حیاط نشستم.باد ضعیفی میوزید.سیگا روشن کردم.نمیدانم چرا مرتب به تاریخ ساعت مچی ام نگاه میکردم.

سیگاری دیگر روشن کردم.اضطراب داشتم.نمیدانم چرا.

به این گوشه وآن گوشه نگاه میکردم.چای خوردم.

بیستم آذر.

یعنی چه؟امروز چه روزیست.چه چیزی است که مرا با خود میکشد؟چرا دلم یه جوری بود؟

انگار منتظر بودم.اما خوب یا بد؟

نتوانستم خانه بمانم.رفتم باشگاه.با حسن بودم.اما تسکین نیافتم.

برگشتم.باز استرس،و بغض.

چرا؟

به همین منوال گذشت.حمام رفتم.اصلاح کردم.

خدایا،باز هم بی قراری وبغض.

نتوانستم درست وحسابی قضا بخورم.نه فیلم نه کتاب.و نه چیز دیگر.

استرس وبغض.و بعد احساس بی پناهی.

آخر شب به اتاقم آمدم.فکر کردم.خودم را مشغول کردم.اما باز ....

پناه بردم به کلام وحی.به او.با بغض وبا ترس.

از چه؟

باز هم نمیدانم

اما آرامم کرد.تا حدی آرامم کرد.

یعنی خدا باز هم مرا در آغوش میگیرد.

امروز چه بود.؟

نمیدانم

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
منتظر

سلام علیکم خدا قوت و بتون خیلی عالی است. ایدکم الله تعالی فی الدارین. یا مهدی