غربت من

ابوذر بدان که تو مردی هستی که تنها زاده شدی.تنها زندگی میکنی وتنها میمیری.

از سفر بازگشتم.30 دقیقه پیش به خانه رسیدم.شهر ساکت وخاموش بود.بعضی چراغها روشن برای خوردن سحری.دلم گرفت.

عجبا که همه جا احساس غربت میکنم.در بلاد فرنگ متحیر ومتعجب بودم وپر از درد.و در اینجا یعنی وطن پر از درد وپر از رنج وپر از زجر.

نمیدانم عاقبتم چه خواهد شد.

وقتی داخل حیاط شدم درخت یاس بنفش را در آغوش گرفتم.بوسیدمش ودر ثانیه ای تمام درد هایم را با او واگویه کردم.او هم گواه.

نمیتوانم بنویسم.اگر بنویسم هزاران زخم کهنه سر باز میکنند و فواره خون مرا بی طاقت میکند.

چگونه بنویسم برای اکثریتی که نمیفهمند ترانه غم انگیز واژگانم را.

مرا بی وطن بخوانند.مرا بی دین بخوانند.مرا در حجاب روشنفکری کثیف بدانندو بگذار بدانند.که اگر غیر این بود اینگونه با حسرت ودرد بر نمیگشتم.

ای کاش در زمان ومکانی دیگر زاده شده بودم.

ای نسل اسیر وطنم فقط بجویید وبیابید که ماچگونه ما شدیم.

در سفرم به آنچه خواستم رسیدم اما پیروزی من انگار آغاز شکست بود.در زمان ومکانی که چشمها ولبها مرا تحسین میکردند غرق در تفکر خوار بودنم در وطنم بودم.

امشب فکرم قلمم را مغلوب کرده.

در دامنه کوههای آلپ ودر کافه ای نشسته بودم.به قله هایش نگاه میکردم وبه یاد کوهستانهای شهر خودم بودم.آلپ برتر نیست.قلم وتفکر مردمانش آن را پر شکوه جلوه میدهد.

در آنجا هزاران فکر از ذهنم گذشت.داستان هایدی.موسولینی.هیتلر.شریعتی.شاه.اسکی.سیگار مارلبورو.و..........

وچقدر تلخ است که فردا باید با حسن بقال وناصر سلمانی واصغر قصاب وممد سوپری و...سلام وعلیک کنم.و پس فردایش با عمه های عفریته و عموهای شغال وداماد حرامزاده وخاندان لعنتی اش معاشرت کنم.و مثلا به عنوان تفریح با دخترکانی باشم که هیچ محبتی در درون ندارند ودوستان مذکری که هیچ معرفتی دارانیستند.

صدای اذان آمد.راستش مرا تسکین میدهد.

غم وجودم را در بر گرفته.نه اینکه بخواهم در فرنگ بمانم بلکه به نوشتار نمیتوان دیلماج کرد حرف دل را.

 

/ 0 نظر / 11 بازدید