یاد ایام گذشته وحکایت احوال امروز

نمیدانم چرا این روزها مرتب یاد گذشته ها می افتم.شاد وغمگین میشوم.گاهی احساس میکنم که پیر شده ام وگاهی احساس میکنم که هنوز کودکم.

یاد 5 سالگی ام می افتم.یک صاحبخانه داشتیم اسمش پری خانم بود.بر خلاف اسمش یک عفریته ای بود که دومی نداشت.اواخر جنگ بود.یادم هست که میرفتم و در گلدانهایش ادرار ومدفوع میکردم وبعد دوباره رویش خاک میریختم و فردایش صدای عربده پری خانم بود وفرار کردن من به کوچه.جالب اینکه باز هم تکرار میکردم.همان وقت کودکستان هم میرفتم.یک مربی زن داشتم که خیلی بد اخلاق وعوضی بود همیشه فکر میکردم جادوگر است وکریه.اما بعدا مادرم میگفت که دختری 21 ساله بود وبسیارزیبا!!!یک بار مرا با چوب زد.منتظر گریه ام بود اما گریه نکردم تا حالش بگیرد.

فوت امام را به یاد دارم.با اینکه خیلی کوچک بودم.یادم هست تمام ایران سیاه پوش شد ومردمی را به یاد دارم که دسته دسته در میان جمعیت غش کرده بودند ومانند زنجیر روی دست مردم به آمبولانس هدایت میشدند.

حتی زمان جنگ که به یک روستا رفتیم تا در امان باشیم وخاطرات عجیبی که در آنجا رخ میداد.

دبستان.جایی که فقط محل ترس از معلم وناظم وحتی اولیای بچه ها بود.چقدر از معلمها بدم می آید.چقدر ظالم وبی رحم بودند.یادم هست معلمی که تک بود.او را دوست داشتم.مردی سبیل کلفت با موهای تقریبا بور.همیشه برایمان از صمدبهرنگی داستان تعریف میکرد.چقدر لوطی منش بود.داستان اولدوز.تلخون و.....

روزی پدرم را برای جرم نکرده در نیمه شبی بارانی بردند و3 ماه بعد که بی گناهیش ثابت شد با بدنی پر از آثار شکنجه به خانه آوردند.و چه ها کشیدیم از زخم وزبان مردم.

رعایای قدیممان از دهات آمدند وبا ساز سنتی 7 روز برای آزادی پدرم میرقصیدند وهلهله میکردند وقربانی میدادند.هنوز بغضم را به یاد دارم.آه.حاجی آقا کجایی که دلم برایت تنگ شده.پدر پدرم را میگویم.و پدر بزرگم جناب سرهنگ که با پالتوی بلندش وکلاه شاپو شبها اطراف خانه کمین میکرد تا مبادا کسی مزاحم ما بشود.وشهاب که حتی چهره اش یادم نیست که هر شب با موتور می آمد وجلوی درب خانه مینشست که مبادا کسی فکر کند که در این خانه مردی نیست.خدایش بیامرزد حتی نتوانست کودکش را ببیند چند سال بعد که ازدواج کرد در دریا غرق شد در حالی که زنش که بانویی بسیار محجبه وپاکدامن بود حامله بود.هنوز این بانوی بزرگوار ازدواج نکرده وپسرش شهاب را بزرگ میکند.خداوند حفظشان کند انشاالله.

دوران راهنمایی خودم را وقف شاهنامه کردم.برای همه عجیب بود.شبها در خواب رستم وگیو وکیخسرو وسیاوش را میدیدم وپاتوقم کتابخانه پژوهشگاه معلم بود.

دوران دبیرستان محو سخنان فلسفی واعتقادی بودم.علی الخصوص شریعتی.یادم رفت بگویم که قاری ممتاز قرآن بودم.لیکن آنقدر بر من جفا کردند تا اینکه دیگر جز خلوت قرآن نخواندم.

زندگی اصلی زمانی شروع شد که قدرت در عضلاتم احساس شد.پر از مدال ونشان ومقام ورزشی در رشته های مختلف.تازه آن موقع بود که طعم واقعی زندگی را چشیدم.و بعد جهاد با اشرار.

یکبار برای مدتی موهایم را تا نصف کمر بلند کردم وبا موتور ویراژ میدادم وبعد خوش رکاب و...چقدر دوست دخترهای نازی داشتم.وچقدر از وجود آنها لذت میبردم.

اما الان لذتی نمیبرم وفقط یک بیماری دون ژوانیسم خاص مرا به سوی جنس مخالف میکشد.امروز اسم وچهره بسیاری از آنها را به یاد نمی آورم.

اما همه شان را دوست داشتم.عاشق هم میشدم.البته گاهی.

رفاقتهایم خرکی بود.مرا بیک صدا میکردند.به خاطر رفیقم که پشت تلفن گفت 3 تا اصفهانی در خوابگاه اذیتش میکنند شبانه 200 کیلومتر رفتم در کوچه های نزدیک دانشگاه گیرشان آورد و تا میخوردند با عصا کتکشان زدم وبرگشتم.و رفیقم هیچوقت نفهمید که چرا اصفهانیها فردایش با صورتهای کبود احترامش میکردند وحلالیت میخواستند.

دوران عجیبی بود.امروز چقدر عوض شده ام.

یکی از اساتید زن در دانشگاه که 45 سال سن دارد وبچه بزرگ دارد اما شوهرش فوت کرده.عاشقم شده!!میگوید مدتهاست که عاشقت بودم اما الان که درست تمام شده به تو میگویم.من هم مانند دخترها ناز میکنم.دلم برایش میسوزد اما از رابطه با او چندشم میشود.

19 سال داشتم که زنی مرا دزدید!!به اسم کمک خواستن مرا تا خانه خود برد وبعد....چه بگویم.با چه خشمی فرار کردم.یاد داستان یوسف افتادم!!از آنجا فرار کردم پراید مشکی رنگی به من زد.صاحبش کتایون بود.پرستار بود.و همین باعث آشنایی ودوستی عمیقمان شد.تا زمان ازدواجش.لذت عجیبی میبرد از آمپول زدن.آنقدر ویتامین به من زد که دیگر جایی نمانده بود!!انگار در داستانهای هزار ویک شب زندگی کرده ام.

مانده ام چطور یکدفعه به سیستان رفتم.چطور ناگهانی برگشتم وچطور ناگهان استحاله شدم و موجود آرام امروز شدم.

شعبون علی شد علی آقای حقوقدان!!

اما من شعبون علی را یا همان بیک را بیشتر دوست دارم.چرا تحصیلات وسواد باعث ضعیفی وبی ارادگی انسان میشود؟در یک کلام آدم را سوسول میکند.

چرا خیلی از آدمها را دوست دارم اما به همان میزان از آدمها متنفرم؟

روزی در کوچه باغ راه میرفتم.شب بود.تنها بودم.ناگهان سگی به من حمله کرد.مرا زخمی کرد لیکن سگ را با چاقویم کشتم.سرش را بریدم وبه یادگار آوردم که خشکش کنم و در اتاقم بیاویزم.شبش با لذت غریبی خوابیدم وبا خون سگ روی سینه برهنه ام صلیب کشیدم.و احساس شهوت میکردم.فردایش به سرش دقت کردم.چقدر سگ زیبایی بود.ناراحت شدم.سرش را در بیابان دفن کردم.وبرایش غصه خوردم.

چقدر مهربانم.

بعد از آن همیشه به حیوانات محبت میکنم.

راستش من حیوانات وآهن را از انسانها والاتر یافتم.وقتی با ماشین عزیزم.خوش رکاب رفیقم.درد دل میکردم مرا مسخره نکرد اما دیگران میکنند.اگر فرمانش را میبوسیدم دیگر توقعی از من نداشت.اما دیگران دارند.اگر این جنون است بگذار مجنون بمانم.

امروز از آدمها گریزانم.اما میدانم ومیدانی که ناچارم با آنها درآمیزم.

این را نوشتم که ثبت شود در صفحات مجازی روبرویم.که هر بار که از آدمها منزجر شدم به یاد بیاورم که دیروزها نیز باز چنین بودم.

آری پادشاه مجنون انگار در این اقلیم نمیگنجیم.پس مقدمات هجرت کبری را آماده کن.

/ 1 نظر / 12 بازدید
یونس

باید داستان نویس بشی تو پسر. بس که خوب می نویسی آدم باورش میشه. نصفه شبی تا تهشو خوندم[لبخند]