بنیامین

امروز صبح خوشحال بودم.صورتم را اصلاح کردم.چقدر لذت میدهد کشیدن تیغ بر صورت برای اصلاح.از لذت آن گاهی چشمانم را میبندم وگاهی سوت میزنم.قرار داشتم.

رفتیم به تفریگاهی که در بین کوهستان قرار دارد.صدای آب وسبزی درختان وبوی کباب ولذت دود قلیان و نشستن در کنار محبوب.

داشتم لذت میبردم.امروز از خودم خوشم می آمد وخودم را بسیار دوست میداشتم.برای همین حسابی ولخرجی کردم!!

در عالم خودم وخودمان بودیم که کسی گفت:سالار.کفشاتو واکس بزنم؟

گفتم نه.گفت:نوکرتم به مام یه حالی بده خیلی مردی.

لحن حرف زدنش آشنا بود.به صورتش دقیق شدم.به چشمانش وبه لبانش.فردی معتاد بود با حالی خراب وخمار.اما مساله چیز دیگری است.من آن چشمان ولبان وصورت چروکیده را میشناختم.او هم همان لحظه شناخت.چشم هر دویمان پر از اشک شد.

او بنیامین بود.خودش بود.رفیق بود.

در مدرسه تبعیدیها با هم پشت یک نیمکت مینشستیم.اسم متفاوتی داشت.لاغر بود وبسیار عبوس وکم حرف.بدنی بیش از حد ورزیده داشت.قهرمان فول کنتاکت بود.آن زمان من بوکسور بودم.البته مقامی نداشتم.همین ورزشکار بودنمان ما را به یکدیگر نزدیک میکرد.البته من کمی شیطان بودم واو عبوس واخمو.

چشمان درشتی داشت ولبان نازک.وقتی حرف میزد انگار دارد جان میکند.یکبار معلم شیمی با او دعوایش شد.به او فحش ناموس داد.وبعد هم آمد که بزندش.بنیامین روی میز رفت وچنان لگدی به صورت معلم زد که همانجا بیهوش شد.معلم شیمی با گوشهای شکسته.کشتی گیر بود اما پیر شده بود.بنیامین تا 10 روز مدرسه نیامد وبعد با هم رفتیم وپیرزنی پیدا کردیم که به جای مادرش بیاید وشفاعت کند.

معلم لوطی صفت وقتی پیرزن را دید دلش سوخت ورضایت داد.چه حالی کردیم واولین بار بود که بنیامین از ته دلش میخندید.بگذریم که بعد از آن رفتیم وحوض خانه پیرزن را تمیز کردیم وشب از خستگی بیهوش در رختخواب لمیدیم.

پدرش هم روحانی بود وهم قاضی.هم خلع لباس شده بود وهم اخراج از شغل قضاوت.از همین روی روانی شده بود.وضع مالی بدی داشتند.

خانه ما را دزد زد.و هیچوقت هم پیدا نشد.ویدیوی مرا هم به سرقت برده بود.روزی بنیامین به من یک فیلم رزمی داد.عشقش این فیلمها بود.آنقدر ذوق کرده بود که نتوانستم بگویم دستگاه ندارم.آن را گرفتم.فردایش پرسید که فیلم خوب بود؟گفتم هنوز وقت نکردم نگاهش کنم.

شب بود.باران شدیدی میبارید.دیدم یکی در میزند.رفتم جلوی در دیدم بنیامین است.کیسه پلاستیکی بزرگی روی سر داشت.با موتور دوستش آمده بود.از سرمای پاییز کبود شده بود.برایم دستگاه ویدیوی خودش را آورده بود.

فردایش در مدرسه فهمیدم احمد بخش گوشت به او ماجرایم را گفته وبنیامین را دیدم که صورتش کبود بود........

چند بار برای تفریح عصر قرار گذاشتیم.فقط یکبار آمد.دماغش خون آلود بود.میگفت زمین خوردم.میدانست که اگر بگوید دعوا کرده ام ولش نمیکردم تا انتقامش را بگیرم.برای هم میمردیم.جان میدادیم وحافظ هم بودیم.

خیلی روزها بدنش وصورتش زخم جدیدی پیدا میکرد.پدرش دیوانه شده بود.

زمستان شد.سرما به 45 درجه پایین صفر رسید.استخوان در بدن میترکید.تا کنون دیگر چنین زمستانی به یاد ندارم.بخاری اتاقم خراب بود.رفتم یکی نو خریدم البته پدرم خرید.

در مدرسه داشتیم از سرما مینالیدیم که بنیامین گفت دیشب تا صبح از سرما لرزیدیم.داداشم حالش خرابه.تمام چادر نمازای ننمو پیچیدم دورش اما افاقه نکرد.گفتم:در وپنجره رو خوب بگیر تا گرمای بخاری وشوفاج بمونه.گفت:ای بابا چی میگی بخاریو فلانمون کجا بود.آقام تابستون فروختش.

شب تصمیممو گرفتم بخاری خودمو کندمو رفتم دادمش به بنیامین.با چه زور والتماسی بهش دادم.تو چشماش برق خوشحالیو میدیدم.کلی واسه اینکارم فحش خوردمو حرف شنیدم.اما رفاقت یه چیز دیگست.اون سال اتاقم شد سردخونه.مثلا تنبیه شدم.

سال تحصیلی تمام شد وبا بنیامین برادر بودیم ورفیق.

بعدا خانه عوض کردند وتلفن جدید هم نداشتم.بنیامین هم دیگر سراغم را نگرفت ودیگر ندیدمش تا امروز.

----------------------------------------------------

بنیامین

-علی

سکوت وسکوت وسکوت.دخترک محبوب هاج و واج مانده بود

-زن گرفتی با صفا

نه.عشقه.

-من نشناختمت وگرنه مزاحمت نمیشدم

خجالت بکش.بعد این همه سال رفیق کشی میکنی.تشنتم

بغض کرده بود هنوزم چشماش درشت بود.هنوزم با آدم حرف میزد.سکوت وسکوت وسکوت

از تخت پریدم پایین وبغلش کردم.چنان محکم بغلم کرده بود که انگشتاشو تو بدنم احساس میکردم.چشمامو بستم.تمام لحظه هامون رو به یاد آوردم.بی اختیار چند قطره اشک از چشمم بیرون زد.متوجه شدم صورت بنیامین خیس خیس شده.بی صدا گریه میکرد.

چقدر با هم در سکوت حرف زدیمو درد دل کردیم.جای گلایه نمانده بود از پنهان شدن ناگهانیش.

به او اصرار کردم کنارمان بنشیند.ننشست وفقط میخواست برود.با دخترک کلامی سخن نگفت حتی نگاهش نکرد.هنوز به رفیقش غیرت دارد.

خواست برود.دوباره بغلش کردم و هر چه داشتم مخفیانه در جیبش گذاشتم.فهمید اما چنان محکم فشردمش که بی کلام قبول کرد ومقاومتش را فرو برد.اما دیگر در چشمانم نگاه نکرد.

داشت میرفت همانطور که پشتش به من بود گفت:علی.هنوزم مثل صاحب اسمتی.و رفت.

رفت.

رفیقم بود.محرم اسرارم بود.یادگار بهترین روزهای زندگیم بود.

چرا؟چرا غرق در افیون وذلت بود.رفیق مغرور من.صاحب مدال ورزشی.پر از صفا ومعرفت.حال چه بلایی بر سرش آمده بود.

این وسط دخترک نازش گرفته بود وگلایه میکرد که چرا او را آنقدر دوست داشتی ومرا آنقدر دوست نداری و......ای کاش میفهمید.ای کاش حال مرا در آن لحظه درک میکرد.سکوت کردم وسیگار کشیدم.نمیخواستم او را هم ناراحت کنم.دخترک را به خانه رساندم.

تا به خانه خودمان برسم چند جا از تصادف جستم.

به اتاقم آمدم.لحظاتی فکر کردم.سپس اندوهی فراوان مرا ربود.

/ 1 نظر / 10 بازدید
بانو

چقدر از خوندن این مطلب منقلب شدم............. و چقدر شبیه قصه می نمود..