اندر احوال سفر1

امروز دلم برای نوشتن تنگ شد.به زبان مرز پرگهر.غریبی کمی اذیت میکند ولی آن را به بودن در کنار مردم سرزمین فرهنگ 2500 ساله ترجیح میدم.خوشحالم که اینجا نه حسن بقال است ونه آدمای مزخرفتی که میشناختم.

کسی کاری به کارم ندارد.در اینجا مردم جواب کوچکترین محبتت را میدهند.همین کفار اجنبی را میگویم.

راستی اینجا چندتا رفیق داش مشتی از نوع کافر فرنگی پیدا کردم.زندگی با اینا شبها شروع میشه.

راستی به یکی از آرزوهام رسیدم.دعوای کافه ای!!تو دیسکو حسابی زدیمو خوردیم.چه حالی میداد.یه ضعیفه یهودی هم عاشق ما شد.تو همین دعوا!!مث فیلمای وسترن خسارت کافه چیو جلوش پرت کردم.

حالم از دخترای ایرانی به هم میخوره.زنم زن فرنگی.چقدر آدمن.چقدر بی ادعان.چقدر بی ریان.حالا تو ایران............

اینجا حتی مسجد رفتنم مزه میده.همه چی مزه میده.اینجاست که میتونی خودت راهتو انتخاب کنی.

کلی طرفدار پیدا کردم.هیچکس باورش نمیشه من ایرانیم.

یه رفیق بلوند دارم .اسمش کاترینه.عاشق فلسفه اشراق.خیلی دلم میخواد بهش درس بدم اما زبانم اونقدا قوی نیست.فعلا فقط گلیممو از آب بیرون میکشم.

تو یونی کنفرانس داشتم.با کلی بدبختی وتلاش تونستم تنظیمش کنم.به زبان کفار!!

وقتی شروع کردم.شلوغ میکردند اما کمی که گذشت همه در سکوت محض فقط گوش میکردن.کم کم انقدر سالن شلوغ شد که عده ای روی زمین نشستن.با خودم فکر میکردم بچه های اینجا چقدر معصومند.با چشمانشان حرف را از دهانم میربودند.

حالا در ایران به اینها میگویند.کس شعر!!وسطش جایی یاد خاطره ای افتادم.باران هم میبارید.بغض کردم وکمی چشمانم خیس شد.نگاه کردم دیدم چند نفر آنقدر منقلب شده اند که دارند گریه میکنند.

جالب اینکه هیچکس به من حسودی نکرد.حتی پسرها بیشتر از دخترها به من تبریک میگفتند.بعدش یه دختر هندی الاصل منو به قهوه دعوت کرد.

نمیخوام هیچوقت به ایران برگردم.

/ 0 نظر / 11 بازدید