خواستگار

امروز یه خواستگار واسم پیدا شد!!

چند روز پیش رفته بودم دکتر.مطب خلوت بود.فقط یک نفر جلوتر از من بود.اونم که رفت فقط من موندمو خانم منشی.همینجوری بدون هیچ منظوری باهاش سر صحبتو باز کردم.

دیدم زیاد طول کشید.شروع کردم سربه سر گذاشتنش.دختر خوب ومهربانی بود.

بالاخره نوبتم شد و رفتم داخل.یه خانم دکتر عبوس بداخلاق بیشعور آنجا نشسته بود.فکر کنم 50 سالی داشت.

وقتی اومدم بیرون بهش گفتم

خداحافظ خانم هویشان!!

جلوی در دختر منشی داشت از خنده ریسه میرفت.انگار دلش خنک شده باشه.

باهاش خداحافظی کردم و رفتم.

امروز دیدم یه نفر چند بار از تلفن عمومی زنگ زد.بعد از 3 بار حرف زد.گفتم از تلفن شخصیت بزنگ تا صحبت کنم.

بازم با عمومی زنگ زد ومن قطع میکردم.تا بالاخره با موبایل خودش زنگ زد وخودشو معرفی کرد.چند دقیقه ای به عذر خواهی وتعارف گذشت.

بعدش صریح گفت که میخواد با هم باشیم.

میدونستم قصد اصلیش ازدواجه.منم الکی گفتم زن دارم!طفلک خیلی بهش برخورد.صداش میلرزید.با ناراحتی گفت چرا حلقه ندارین؟

منم گفتم حساسیت دارم.خواست سریع خداحافظی کنه.اما نذاشتم.باهاش صحبت کردم وبهش گفتم احساس بدی نداشته باشه.چونکه کار بدی نکرده.همینکه این شجاعتو داشته که حرفشو بزنه کلی ارزش داره.

بعدش دیگه خداحافظی کردیم.

نخواستم با آیندش بازی کنم.دختر خوب وساده ای بود.به خاطر خودش از خودم دورش کردم.البته یه کم ناراحت شدم.ولی در کل کار خوبی انجام دادم.

/ 0 نظر / 11 بازدید