دختران وشوهر یابی در دانشگاه

چیزهایی عادی وحل شده در این جامعه وجود دارد که مرا بسیار آزار میدهد.و از انسان بودن خجالت میکشم.

امروز رفتم دانشگاه البته امتحان نداشتم.برای کار اداری.موقع برگشتن یکی از دختران همکلاسی را دیدم که ظاهرا منتظر تاکسی است.سمت پارکنگ که میرفتم خودش سلام داد.هیچوقت به هم سلام نکرده بودیم.راستش با هیچ دختری در دانشگاه صحبت نمیکنم مگر اینکه بخواهم با او رفیق شوم ولا غیر.ارزشش را ندارند.

به هر حال امروز مهربان بودم.البته جواب سلام را همیشه میدهم.اما با او همینجوری صحبت کردم.بی هیچ طمع.حالش اساسی گرفته بود.چشمانش هم از بی خوابی سرخ بود.به هر حال تعارف زدم وگفتم بیاید پارکینگ تا با ماشین من برویم.

دیدم خیلی به هم ریخته است.پرسیدم.حرفی زد که خیلی برایم تلخ بود.درسش دارد تمام میشود واز این ناراحت بود که دانشگاهش تمام شده ونتوانسته شوهر پیدا کند.

خنده ام گرفت فکر کردم دادر شوخی میکند.دیدم نه.حتی بغض کرده.حتی از سرکوفتهای مادرش ودوستان شوهر کرده اش گفت و به گوشه ای خیره ماند.

چند بار با دوست پسرهای مختلف دیده بودمش.درباره آنها پرسیدم وگفت که هیچ کدام او را نمیگیرند.و......

حال این یک نمونه بود.چرا در این مملکت همه چیز به هم ریخته؟چرا باید یک دختر یک پسر را به شکل طعمه ببیند وبلعکس؟پس محبت کجاست؟این چه بلاییست که بر سر مردم آمده؟

و الله که نفرین شده ایم.آخر از آن طرف هم آمار طلاق کولاک میکند.آنچه بیشتر آزارم میدهد اینکه سالمترین دختران از همه بد بختترند.یعنی یک آدمی که فقط یکبار به دنیا میاید ویکبار زندگی میکند وبعد میمیرد باید در زندگی تمام تلاشش را به کار ببرد که شوهر کند وتمام تلاشهای بهترین دوران زندگیش وجوانیش وتحصیلش و...به بدست آوردن وحفظ کردن شوهر ختم شود.؟

من خودم خیری از زن جماعت ندیده ام.شاید گذرا حالی برده باشم اما هرگز زنی 70% هم نیافته ام.هرگز زن یا دختری نبوده که به او نزدیک شوم وحسش کنم وبتوانم شخصیت او را ستایش کنم.(البته مانند همه مردها مادرم را وخواهرم را جدا از زنان عالم میدانم.)

لیکن با تمام این صحبتها نمیخواهم در چشمان دختران جامعه مان اینهمه ذلت ببینم.و از طرفی راهکاری ندارم.چه بگویم؟راه حل بدهم که تلاش کنند وکوشش کنند وخودشان برای خودشان کسی بشوند وبه کسی محتاج نباشند و...این حرفها لوث است.مسخره است.

سهمیه ها در تمام جوانب جامعه مردم را فلج کرده.برای کار برای درس برای ورزش وبرای نفس کشیدن باید سهمیه داشت.

چه بگویم.ناراحتم.راستش بسیار پدرانی را دیده ام که روزگاری رگ غیرتشان با یک نگاه بد به ناموسشان باد میکرد اما اکنون خودشان می آیند وبا منت کشی برای دخترشان شوهر میجویند.

و هرچه دختر هرزه وفاحشه صفت ولکاته وبی خانواده در جامعه بهترین ازدواجها را میکنند وتا آخر عمر سواری میگیرند وباز هم فاحشگی میکنند.و دختر دکتر .... که میشناختمش وآدم حسابی بود از ترس ترشیدگی با کلوپی چلغوز محل ازدواج میکند وباید آقای دکتر مرتب کمک خرجی پرداخت کند.

البته قبول دارم که به نوشتارم نقد فراوان وارد است لیکن فقط احساس امروزم را نوشتم.و مشکلات مردها را در زمینه ازدواج بعدها خواهم نوشت.

/ 0 نظر / 6 بازدید