در جستجوی نا کجا آباد

صدای آواز پرندگان وسپید وسیاه شدن آسمان برای چشمانی بیدار هراسناک مینماید.دل در گروی دیروز میماند.زمانی که بی رحم وبی پروا گذشت وروح متاثر از خسران دقایق به چشم فرمان غم میدهد.

هر شب چشمانم به خواب میرود تا صبحی روشنتر را بیابد.

هر روز در انتظار معجزه ای به شب میرسم وهیچ نمیشود.

امشب خواب بر چشمان منتظرم حرام کردم تا نگاه حسرتناکم را به آسمان بدوزم تا که شاید شرمی کند وبرای یکبار هم که شده جلوه ای از نیاز دل بپراکند.

اما چه میخواهم.راز نگاهم را که میداند؟

هیچکس حتی خودم.

در جستجوی آن هستم که نمیتوانم این آن را ترجمه کنم.

چشم در حجاب حسرت.گلو در هیجان بغص ودل پر از تپش.

و دل.تکه ای گوشت وخون.که با نفسی میتپد وشاید لحظه ای دیگر خاموش بماند.

پس کجاست این جنت المأوا؟پس کجاست آنجا که قرار است در آن لحظه ای بیاسایم؟

شبی در خواب در دشتی سر سبز دویدم.هیچ بر تن نداشتم اما احساس برهنگی نمیکردم.فقط میدویدم و بوی باران را احساس میکردم تا به تک درختی پر شاخ وبرگ رسیدم.نگاهش کردم.در میان برگهایش باد میپیچید وترانه ای در گوشم طنین انداز شد که چشمانم بستم.

و دیگر بار که چشمانم را باز کردم بیدار بودم.که از خواب هم خوابتر بود.

بیداری ما نه به معنای هوشیاری باطن که به معنای اغما است.

دنیایمان وشادیهایمان وخنده هایمان وعشقهایمان وخدایمان واحساسمان و...چه شد؟چه کسی آنها را از ما گرفت وشدیم حیواناتی ناطق که تمام حیاتمان را در جهل میگذرانیم بدون آنکه بدانیم واقعا چه میخواهیم؟

این اساس آفرینش نبود.این وعده خالق یکتا نبود.این حق ما نبود.

اولین بار چه کسی غرور انسانی ما را شکست؟اولین بار چه کسی مسبب سقوط ذات انسانیتمان شد.اولین بار چه نیازی به روحمان چنگ انداخت که پلی باشد برای اولین گناه؟

و چه کسی گواه ماست به رنجمان.به آه کشیدنمان.به مقاومتمان.به له شدن غرور وشرافتمان.

تا کجا باید بروم؟خسته شده ام.دیگر کالبدم وروحم مرا یاری نمیکند.پاهایم تاول زده از جستجو در سنگلاخ این آنچه که هستی مینامندش.

حسرت میخورم به آنکس که میگوید که میداند راه کجاست وبرای خود ترسیم میکند آنچه را که بهشت موعودش در این جهان مینامد.

اما من هرگز نفهمیدم.و حتی به جاده اش هم نرسیدم.

در اوج عبادتم.در اوج گناهم.در اوج شهوتم.در اوج غم وشادیم باز هم احساس گمشدن کردم.

راه را هرگز نیافتم.نه در افتخارات مدرک تحصیلی ونه پول ونه زن ونه زور ونه هر آنچه که دیگران آن را راه یافتند وبه جاده اش با شعف و آسودگی خاطر قدم برداشتند.

به سایه ام میگویم.همان که اکنون پشت سرم نمایان است و نقش مرا وسهم مرا از وجود بر دیوار پشت سرم نمایان کرده.

همسفر باز هم باید قدم برداریم باز هم بایدبه شوق پرواز روز را به شب وشب را به روز برسانیم.یا میرسیم ویا هر دو با یکدیگر به خوابی ابدی فرو میرویم.

باشد که روزی بیدار شویم و در همان دشت سرسبز بهترین ترانه هستی را بشنویم.

/ 6 نظر / 3 بازدید
sare

chegad ziba.chegad dost dashtani.ba neveshtio mosigit ashk rikhtam.engar khodam ino neveshtam bedone inke neveshte bashamesh. sayeye man....chegad ajib minevisi

آناهیتا

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] لطافت روحتو.پاکیتو.نوشته هاتو.احساستو.همشنو دوست دارم

به رنگ شب

پادشاه مجنون.چه اسم عجیبی.تو کدوم دنیا پرواز میکنی؟چقدر عجیبی.وبلاگ جذابی داری.میدونی خیلی وبلاگ میخونم ولی مال تو با بقیه فرق داره.جمله ها وحرفات از یه جنس دیگست.دوست داشتم اینا رو حرف میزدی تا از صدات بفهممت.امثال تو رو اکثرا نمیفهمن.شاید بخوان ولی اداشو در میارن.خیلی تو ذهنمی.نوشته هات آدمو با خودش درگیر میکنه.آدمای معمولی توان چنین کاریو ندارن.با نوشته هات خندیدم.گریه کردم وبعضی وقتا زورم مگرفت!!

به رنگ شب

مثل یه شیر میمونی که تو قفس زندانی شدی.میدونی از چیت خوشم میاد؟اینکه فقط مینویسی.نه عکس میذاری نه لینک دیگرانو ونه چیزای دیگه.انگار اصلا واست مهم نیست دیگران نوشته هاتو بخونن.به سایه ام میگویم..........چقدر محشر. اگه اجازه بدی از این پستت یه کپی میگیرم برای دانشگاه.میخوام با استادم روش کار کنم.اگه اجازه ندی اینکارو نمیکنم ولی لطفا اجازه بده.منتظر جوابت میمونم.پادشاه مجنون مغرور دوست داشتنی.

soozan

سلام بر پادشاه.خوشحالم که با هم هم رشته ایم.منم حقوق میخونم تهران مرکز.وب معرکه ای داری.نمیدونم چرا تا الان پیدات نکرده بودم!!به کمکتون احتیاج دارم.میخوام اگه وقت داشته باشین یه متنی از من بخونین واگه شد تصحیحش کنین یا نظرتونو بگین.اما من ایمیل شما رو ندارم.اگه میشه بهم بدین.ممنون میشم.آدرس خودمو براتون گذاشتم.در مورد کامن لا هم چند تا سوال دارم که راهنماییم کنین.ممنون

فرشته

زندگی درک همین امروز است فم نفهمیدن هاست ظرف امروز پر از بودن توست شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی توست سلام مهربون به روزم ومنتظر حضورت مرا با نگاهت یاری ببخش