کافه قناری

از نوجوانی عشق پاتوق بودم.نمیدانم چرا.ولی همیشه دوست داشتم جایی بروم که باز هم بروم.

یادش به خیر.14 تا16 سالگی برای خودم جایی پیدا کرده بودم که اسمش را گذاشته بودم کافه قناری.

دور یکی از میدانهای شلوغ شهر بود.خیلی قدیمی بود.مثل فیلمهای زمان شاه.قدیمها واقعا کافه بود.دور تا دورش پر از قناری بود وقفسه بزرگی در دیوار درست کرده بودند پر از مرغ عشق.رنگ دیوارهایش آبی بود.مثل خانه پدر بزرگ.

صاحبش پیرمرد قلچماقی بود با سبیلهای از بناگوش در رفته وبدن پر از خالکوبی.دو تا شاگرد هم داشت.زوار در رفته وپیزوری.یکیشان بدجور آبله رو بود.

کار وکاسبی چندانی نداشت اما با صفا بود.خب دوران نوجوانی بود وبی پولی.همیش وقتی وارد میشدم بلند سلام میدام.و بعد با اعتماد به نفس جلو پیشخوان میرفتم ومیگفتم:

ببخشید یه نوشابه با یه نون ساندویچ!!

قیمتش میشد 35 تومان.رفقایم را هم به آنجا میبردم و آنجا را پاتوق کرده بودم.هر از گاهی پیرمرد با لبخند بلند میگفت:

آخدا مشتریای ما رو ببین.بازم شکرت نوکرتم

بعضی وقتا که به صورت معدود کافه اش شلوغ میشد دستانش را روی پیشخوان میگذاشت وبا غرور جمعیت را نگاه میکرد.انگار که یاد دوران جوانیش افتاده باشد.

خودمانیم.خیلی لوطی بود.بارها به کسانی که وضع درست وحسابی نداشتند تخفیف میداد ویا اصلا پول نمیگرفت.من هیچوقت برایش سود چندانی نداشتم اما همیشه این بچه پر رو را راه میداد وبه غرور نوجوانیش با تمام بی پولیش احترام میگذاشت.

یک بار تکالیفم را انجام نداده بودم.صبح در مدرسه معلم بازخواستم میکرد.که چرا درس نمیخوانی.یکی از بچه های کلاس خودشیرینی اش گل کرد وگفت:

اجازه آقا.بسکه میره کافه قناری

معلم جا خورد گفت کجاست؟آدرسش را دادم.گفت:ها.مگه چقد پول داری که هر روز میری اونجا؟

بهش گفتم.چی میکنم وچی میخورم.تعجب کرد.

گفت برای مجازاتت باید همه کلاس را به آنجا ببری.منم خیلی مغرور بودم گفتم باشه.ساعت 6 عصر همه کلاس در کافه.

بچه ها شروع کردن کف زدن وجیغ کشیدن.

خدا همه مادربزرگارو در پناه خودش حفظ کنه.ان شاالله که به همشون عمر طولانی وبا عزت وبرکت بده.

بعد از مدرسه رفتم سراغ مادربزرگ.ماجرا رو بهش گفتم.بهش گفتم پول ندارم.لپمو کشید وگفت :

یوسف قشنگم چقدر پول میخوای؟

حساب کردم 45 تا بچه ها بودن با معلم مفت خور 46 تا ضرب در 35 تومان.رو هم 1610 تومان.

رفت تو اتاق روبرویی بهم 3000 تومان داد.گفتم مادر بزرگ خیلی زیاده.

سرمو نوازش کرد وگفت:

مرد باید همیشه پول پیشش بمونه.شاید یه آشنایی یه رفیقی یا یه درمونده ای تو راه دیدی.نباید شرمنده بشی.دستشو بوسیدمو.کمی بعد رفتم سر قرار.

دیدم جماعت مفت خور همگی حی وحاضر جلو در کافه منتظرن!!

رفتم تو.داخل کافه هیچکی نبود.پیرمرد تا منو دید لبخند زد.گفت:منو همیشگی شازده؟

گفتم:آره ولی 46 تا.

درو باز کردم.برو بچه ها ریختن تو.آخرشم معلممون اومد.کافه پر شد.جای سوزن انداختن نبود.پر از همهمه.پر از صدای صندلیها که کشیده میشد روی زمین.اینهمه آدم واسه یه نوشابه با یه نون ساندویچ!!

پیرمرد چیزی نگفت وبا صدای بلند شاگرداشو صدا زد.با جدیت تند وتند در نوشابه ها رو باز میکرد وبا یه نون اضافه میداد به شاگرداش.

دستمال یزدی قرمزشو مرتب تو دستای قوی وبزرگش جابه جا میکرد.

منم نشستم.به پیر مرد نگاه کردم دیدم با چه غروری سبیلاشو تاب میده ودست روی پیشخوان داره بچه ها رو نگاه میکنه.زده بود زیر آواز .واسه خودش بلند سوسن میخوند.هیچوقت انقدر شاد ندیدمش.

آخرش پولشو حساب کردم.با یه قیافه جدی.مثل یه مرد کامل با من برخورد کرد.منم احساس غرور میکردم.بهش 2000 تومان دادم با انعام بچه ها.

مثل فیلمهای کمدی شد.الان که یادم میاد فقط خندم میگیره.با چه پیس بازی ای احساس مردانگی میکردم.اما تمام دار وندارم بود.

کم کم رفت وآمدم به کافه کم شد.و بعد قطع شد.یه روز دیدم دارن با بولدزر اونجا رو میکوبن.آخه تو طرح بود.یکدفعه یاد پیر مرد ومرغای عشق وقناریها افتادم.دلم خیلی گرفت.

الان از اون موقع خیلی میگذره.اما خاطراتشو هیچوقت فراموش نمیکنم.پیرمرد به من یاد داد که چگونه میتوان در هر شغلی وهر سن وسال وهر جنسیتی در خاطر دیگران جا خوش کرد ویاد ونام نیک باقی گذاشت.

از او ممنونم.

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
فروغ

دوست داشتنی بود . منو یاد پاتوق خودم و پیرمرد کافه چی دوست داشتنیم انداخت ! ممنون .

بانو

وای ... وااای ... وااااای .... من ، من نمــــــــی دونم چطوری می تونم حس شعف و شورو حس و حال بی نظیری که از خوندن این خاطره بهم دست داد رو بیان کنم ... بـــــــی نظیر بود پادشاه .......................... . . . . .

غزاله

لذت بخش وبی پیرایه. منو یاد فیلمهای تورناتوره انداخت.چقدر قلم دلنشینی داری.وقتی خوندمش انگار دارم با یه دوست قدیمی خاطرات مشترکمونو تعریف میکنیم.فکر نمیکنم آدم معمولی باشی.نوشته هات مثل بقیه نیست.کلمه به کلمه حس داره.حتی اونایی که یه کم بی ادبیه! امیدوارم همیشه دست به قلم باشی ومنم بتونم همیشه بخونمت. فکر کنم اسمت پادشاه باشه اما من بهت میگم آقای خاص[گل]