.......

امروز جایت خالی بود.امروز یاد چشمانت افتادم.باز هم احساس نیاز کردم.باز هم دوست دارم از وحشتم به آغوش خیالی تو پناه ببرم.

امروز کجایی؟

در کنار که هستی؟

باز هم نمیدانم چرا امروز تمام نشانه ها مرا به سوی فکر تو روانه میکرد.مرتب یاد کلام ودیدار آخرمان می افتم.و چشمان بغض آلود تو.به پنجره مینگریستم واز وجود تو کلامم جان میگرفت ونمیدانستی که درونم چه میگذرد.

و تو ونگاهت.نگاهی که آوار میکرد هزاران حرف نگفته را وبغض چشمانت.و انتظارت.همیشه انتظار در چشمانت موج میزد.

لبهایم خجل ماند از نگاه منتظرت.چاره ای نبود.

هنوز هم لذت میبرم از خاطره عشق بازی تو با صدای وحی که از زبان من جاری میشد.همان که چشمانت بستی و من به آسمان پیوند خوردم.

آری.هنوز هم گاهی روحم به گذشته برمیگردد وفقط میگردد ومیگردد.هنوز هم کلامی جز آنچه گفتم به ذهن خطور نمیکند.حتی یک کلمه.

................................ 

/ 0 نظر / 12 بازدید