چون من

انسانها هیچگاه نمیدانند که کوچکترین حرکاتشان میتواند در برهه ای از زمان چقدر مهم باشد.

روزگار برخلاف اقبال ما میچرخد.چند روز پیش ناراحتی ام به حدی رسید که دیگر احساس کردم دارم میبرم.از خشم واز نفرت وناراحتی و.....دیوانه میشدم.

بی اختیار نشستم وسیگاری بر لب برایش ایمیلی فرستادم.شاید به نوعی به او پناه بردم.برایش بسیار نوشتم.مثل گذشته.از غم نوشتم.از زمانه ورنجم.و حال او را پرسیدم.

راستش دلم برایش تنگ هم شده بود.با اینکه با این زن بازیگر مراوده خاصی نداشتم اما به هر حال بامزه ودلنشین برایم مینوشت.

اما ننوشت.او میتوانست به راحتی وبدون زحمت زیاد،مرا کمی آرام کند وتسکین دهد.اما هرگز این کار را نکرد.

همیشه دوست دارم باور کنم که در میان همه انسانها گذشته از جنسیت وملیت ونژاد میتوان رگه هایی از انسانیت پیدا کرد.

اما این روزها تمام معادلات به هم خورده.

خواستم با خودم بگویم که او عرش نشین است.(به تازگی معروفتر شده)و همین او را مغرور وپست کرده.اما من به واقع از دل او خبر ندارم.

کار بدی کرد.آری بد کرد.اما گله ای نیست.

شاید تقصیر با او نباشد واین زمانه باشد که انقدر سیاه ومتروک شده.

اما از این واقعه درس میگیرم.که اگر زمانی کسی در مقابلم از درد ومحنتش حرفی زد.با تمام توانم نیازش را پاسخ دهم.چه آدم بزرگی باشم وچه آدمی کوچک.

بگذار این زن بازیگر در میان ابرها سوار بر قالی سلیمان باشد.

اما من در همین زمین دوزخی خواهم ماند ونمیگذارم کسی چون من در انتظار مرهم بماند ،چون من.

/ 0 نظر / 10 بازدید