هانیه

امروز بالاخره رفتم سراغشو گرفتم.....

چند وقت پیش بود.برای بیمه ماشین سراغش رفتم.دختری بسیار زیبا والبته شهوتناک.یک داف به تمام عیار.اولش تحویلم گرفت وواسم توضیح میداد.ازش خودکار خواستم.داشت دنبالش میگشت که من روی میزش دیدم.بهش گفتم:خودکارتون اینجاست.اجازه میدین بردارم؟

یکدفعه خیلی جا خورد.انگار خیلی مودب بودم.دست وپاشو گم کرد و3 بار گفت خواهش میکنم.موقع رفتن یه کارت ویزیت خیلی شیک بهم داد واسممو پرسید.بهش گفتم.تا دم در واسه بدرقه اومد.البته ریش بلندی داشتمو موهامو خیلی کوتاه کرده بودم.خداحافظی کردم و رفتم.

شب یادش افتادم.یعنی وقتی کیفمو نگاه کردمو کارتشو دیدم یادش افتادم.اون زمان خیلی گرفتار و درگیر بودم.گرچه الان بدتر از اون موقع هستم.به هر حال.

موقع خواب فکرش ولم نمیکرد.تو رختخواب هی اینور اونور میشدمو وسوسه هانیه نمیذاشت بخوابم.

فردا باز به فکرش افتادم.عصر رفتم سراغش.چند بار باماشین از کنار شرکتش رد شدم.2 نفر نشسته بودن وهر بار میدیدمشون.1 ساعت بعد پیاده رفتم سراغش اون دو نف بازم اونجا بودن.دو تا پسر لات وبد ترکیب وچندش.بوی عرقشون تمام فضا رو پر کرده بود.ازش یه سوال کاری کردم.تحویلم نگرفت انگار که منو نمیشناسه.آخه دیروزش حسابی پا میداد.بهم خیلی برخورد.

یادم هست شبش بارون میومد.به باران نگاه میکردمو یاد اونو از ذهنم بیرون میکردم.

چند روز بعد اتفاقی ازاطراف اونجا رد میشدم.احساس کردم یکی داره نگام میکنه.دیدم خودشه.چقدر زیباتر شده بود.ناخود آگاه نگاهم به چشماش موند.یه جوری نگام میکرد.یه حسی مثل خواهش یا نیاز.چقدر چشماش قشنگ بود.یکدفعه یاد اون دو تا کونی افتادم.سرمو برگردوندمو رفتم.

شب بازم مث جن فکرش افتاد تو جونم.فردا عصرش بهش تلفن زدم.بهش گفتم که کی هستم و خواستم بریم با هم قهوه بخوریم.خودشو زد به نشناختن.و گفت :باید حضوری تشریف بیارین من اونقد مراجعه کننده دارم که یادم نمیاد.!!

منم گفتم:پس من اشتباه کردم.ازتون عذر خواهی میکنم.خداحافظ

مکث کرد انگار خیلی جا خورده.با تردید وبریده گفت خداحافظ

گوشی رو قطع کردمو دیگه سراغشو نگرفتم.

-----------------------------------------------------------------------------------

مدتی گذشت.من سفر رفتم.وقتی برگشتم اونو تو همون شرکتش از دور دیدم.یه روز همینطوری عشقم کشید برم سراغشو یه کم سر به سرش بذارم.!!

موهام بلند شده بود وحسابی تیپ زدم.با ماشین جدیدم که یه کم گرون قیمته رفتم سراغش.راستش یه کمی هم گریم کردم!!!!!

دقیقا جلوی شرکتش پارک کردم.خیلی خوشتیپ کرده بودم!مثل جنتلمنای آمریکایی اول سیگارمو خاموش کردم وبعد با کلی عشوه وادا رفتم تو.چشماش برق میزد.سلام کردمو نشستم.ازش یه سوال کاری پرسیدم.یه جدول دستش گرفت و اومد کنارم نشست.با ولع منو بو میکرد.انگار عاشق بوی ادکلنم شده بود.یه کم صحبت کرد وبعدش با جاش جدولو انداخت کنار و شروع کرد از خودش حرف زدن.

از کارش مینالید واز کمی در آمد وغیره.منم حسابی سر به سرش میذاشتم.اول دماغش بعد مدل موهاش و بعد لهجه و حالت دندوناش.کلی خندیدیم.هی بهم میگفت قیافت آشناست.منم خودمو میزدم به اون راه.

یه دفه پرسید به نظرت دخترا برندن یا پسرا؟

تعجب کردم.ولی بهش گفتم بستگی داره به آدمش.جنسیت زیاد مهم نیست.ولی اکثر دخترا که ازدواج میکنن بدبخت میشن.تا قبل اون شاید خوشبخت تر باشن.

بهم گفت چی خوندی؟ گفتم وکالت.یهو وارفت.ازم راهنمایی خواست در مورد زنی که اختلاف داره با شوهرش.را هنماییش کردم.ازش چند تا سوال کردم.وقتی پرسیدم آیا شوهرش کتکش میزنه.دیدم چشماش یه جوری شد.

بی پناه

گفت آره.گفتم نکنه خودتی؟گفت نه.ازم شمارمو خواست تا بیشتر مشاوره کنه.بهش ندادم وگفتم برای پی گیری کارم که اومدم صحبت میکنیم.یه کم بهش برخورد.

تقریبا نیم ساعت دیگه باهم تعریف کردیم.موقع رفتن یه شماره ایرانسل بهش دادم.میخواست بره رانی بخره نذاشتم.بهش گفتم فردا حتما میام.و بعد رفتم.یه کمی هم درباره مسایل جنسی صحبت کرده بودیم.

فردا رفتم سراغش.نبود.بهش زنگ زدم.گشیو برداشت.گفت تا 2 ساعت دیگه نمیتونه بیاد.گفتم پس من میرم.خودشدوباره زنگ زد.گفت فرمو گرفته اما داخل مغازه است.گفت دارم میام ولی فقط به خاطر تو میام.منتظرش موندم.وقتی اومد.یه 206 پشت سرش بود.یعنی مزاحمش بود.دیدم از تو ماشینش یاده نمیشه.رفتم سراغ 206 دو تا پسر حدودا 22 ساله بودن.ردشون کردم ورفتن.رفتم سراغش گفتم چرا پیاده نمیشی.؟

پیاده شد وگفت:کلید مغازه رو جا گذاشتم!!خیلی مضطرب وبه هم ریخته بود.آرایشش قاطی شده بود و مانتوش خاکی بود.گفت حسابی لنگ پولمو بعد نگام کرد.چیزی نگفتم.

یادم نیست دیگه چی گفت.ولی گفت 2 ساعت دیگه اگه میای منم بیام فرمو بهت بدمو برم.گفتم:آخه باید واسم در موردش توضیح بدی.گفت:توضیح نداره همشو توش نوشته.گفتم:اگه خواستم بهت زنگ میزنم.گفت:تو رو خدا ببخشید.اصلا نمیدونم حواسم کجاست وخداحافظیکرد ورفت.

فرداش بهش زنگ زدمو حالشو پرسیدم.گفت مطب دکترم.بهش گفتم پس این شرکتت به چه دردی میخوره که هیچوقت نیستی.خندید.گفتم حالا حالت خیلی بده؟گفت آره

گفتم ازآمپول میترسی؟خندید وگفت آره.بهش گفتم امیدوارم انقد آمپول واست بنویسه که نتونی بشینی!!خیلی خندید و بعد خداحافظی کردیم.

فرداش زنگ زد.که بیا فرمو بهت بدم ولی باید زود برم.منم یه جورایی از دستش زورم گرفته بود.بهش گفتم نه دیگه منصرف شدم.ناراحت شد وخداحافظی کرد.

عذاب وجدان گرفتم!!!بهش زنگ زدم وگفتم واسه هر زحمتی که کشیدی حاضرم حق الزحمه بدم.پولی نگرفت وتعارفات معمولو داشت.فقطازم آدرس وشماره تلفن یه وکیل خوبو میخواست که بده به اون زن.منم واسش تحقیق کردمو بهترین وکیلو بهش معرفی کردم و تمام

-----------------------------------------------------------------------------------------

چند روز اخیر از جلوی شرکتش که رد میشدم مرتب کرکره پایین بود.اما تابلوسر جاش بود.امروز همینجوری دلم خواست حالشو بپرسم.بهش زنگ زدم.گوشیش خارج از دسترس بود.رفتم کنار شرکتش.مغازه بغل دستی پسری داشت شیشه دکانشو میسابید.باهاش سلام وعلیک کردمو صمیمی شدم.درباره هانیه ازش سوال کردم.دیدم نیشش تا بنا گوش باز شد.شروع کرد آمار دادن.

فهمیدم اون زن خودش بوده.البته شک کرده بودم اما خودش بود.اون پسر گفت که طلاق گرفته وهمه محل میدونن.پول اجاره رو هم نتونسته بده.تازه چند تا طلبکارم داره.سیم کارتشم واسه بدهی قطع کردن.با شوهرشم تو همونجا کتک کاری هم داشتن.

پسره وقتی حرف میزد چنان با کیف و ولع حرف میزد که انگار داره یه فیلم با حال تعریف میکنه.ازش خداحافظی کردمو اومدم تو ماشین نشستم.از اونجا دور شدم وجایی نگه داشتم وبه فکر فرو رفتم.

یاد ضایع شدن خودم.یاد ضایع کردن اون.یاد چشماش موقعی که از کتک خوردن حرف میزد.یاد نگاه لوندش.یاد اون روز که چقدر آشفته بود.یاد لهجه ودندوناش ویاد اینکه میگفت هر چی داشتم ونداشتم خرج ظاهرمغازه کردم تا مشتری جلب کنم.صاحب دکانم گفته اگه خرج میکنی از پول خودته.من از اجارت کم نمیکنم و............

راستش خیلی ناراحت شدم.نمیدونم چرا.یعنی اصلشو نمیدونم.شاید هیچوقت فکر نمیکردم آدمی به اون زیبایی انقدر تو خودش مشکل داشته باشه.شاید چونکه از درداش واسم گفت.شاید چون تو چشماش بی پناهی رو دیدم.

بعضی وقتا واقعا از همجنس های خودم متنفر میشم.بعضی وقتا ایمان پیدا میکنم که مردا موجودات پستی هستن.بعضی وقتا از مرد بودنم خجالت میکشم.

هانیه میخواست با من باشه.اما به خاطر همونشوهر نصفه نیمه ای که 1 سال بود از خونه انداخته بودش بیرون وجدانش نمیگذاشت.واسه اینکه بهش نفقه نمیداد اون شرکتو راه انداخته بود.

الانم از ترس حرف مردمو بی رونقی کارش اونجا رو بسته و رفته.

همین.........................................................

/ 1 نظر / 10 بازدید

تلخ تمام شد ....زیبا و روون نوشته بودید