گوشی غمزدگان

یاد مرد مسنی افتادم که یکگوشی سیاه وسفید داشت.همیشه با دوچرخه تردد میکرد.کارگر بود ولی معلوم بود که از بالا به پایین افتاده.

برای تعمیر گوشی بارها پیش من آمد که به او گفتم گوشی را دور بیندازد ویکی جدید بخرد.ولی نگاهی کرد وگفت :زن وبچه منو نمیفهمن.فقط این گوشیه که مثل من زوارش در رفته و غمزده است.گوشی رو بوسی وگذاشت جیبش.تا آخرین بار که دیدمش همیشه اونو داشت و واسش خرج میکرد وهمیشه کنار قلبش نگهش میداشت.


/ 0 نظر / 3 بازدید