عبد الهی

یادش به خیر.

دبیرستان شبانه بودیم.کلاسی شلوغ وپر از آدمهای مختلف.به آنجا میگفتند مدرسه تبعیدیها.من را به خاطر کتک کاری با مدیر مدرسه اخراج کرده بودند از یک دبیرستان معروف ومثلا با کلاس.مجبور بودم آنجا بروم.

دبیرستانی با ساختمانی قدیمی ودرختان مشجر.پر بود از گل یاس ودرخت توت.آنقدر بزرگ بود که 12 در ورودی وخروجی داشت.سابقا اسمش دبیرستان پهلوی بود.

هر کدام از بچه ها خودشان داستانی هستند.و خاطراتی که هیچگاه در زندگیم ودر رفاقتهایم تکرار نشد.چند بار در کلاس  مامور آمد وبچه ها را با دستبند برد.حتی 2 تا از بچه ها همان زمان اعدام شدند.البته سنشان حدود 25 سال بود.

یکی کاهو فروش سر گذر.یکی شاگرد شوفر.یکی چرم ساز.یکی کشاورز.یکی لات سر خیابان.یکی لوله فروش ویکی مواد فروش ومعتاد.یکی قهرمان جودو ویکی.........

غروبهای قشنگی داشت.پشت آن پنجره های قدیمی وهمهمه بچه ها.یک بربری فروشی هم روبرویش بود که گاهی سیب زمینی کباب شده هم میفروخت .رو هم 25 تومان!!

به هر حال یکی از این بچه ها نامش عبدالهی بود.خیلی شیرین بود.قد 90/1 متر وبسیار لاغر مردنی بود.عینک ته استکانی میگذاشت وباز هم درست وحسابی نمیدید ومرتب به این وآن میخورد.مثل کاریکاتور بود.دستانش بی اندازه دراز بود وزانوانش خمیده.همیشه موهایش کوتاه بود وشلوارش وصله دار و زانو انداخته.سرش از پشت کوچک بود اما از جلو صورتش دراز بود.ترک بود.از روستاهای اطراف می آمد.دهانش همیشه نیمه باز بود ومنگول بود.

هر وقت میدیدمش به او لبخند میزدم واو هم لبخند میزد مثل کودکان 4 ساله.یک حالت معصومیت غریبی در صورتش بود.همیشه نصفه بربری میخرید وته کلاس مینشست و آن را تکه تکه میکرد وسق میزد.شماره پایش 48 بود.

جالب اینکه همیشه وهمه زمان در کلاس برای خودش یک ترانه میخواند.غریب آشنا.

فقط هم بیت اولش را بلد بود.میخواند:گلیب آشینا دوسیت دارم بیا     میشینم میشمولم لوزا ولظیا

هیشه همین را با لحجه میخواند وصدای وز وزی تراوش میکرد در کلاس.

5 سال بود که مانده بود.حال معلم زبانی داشتیم که سنش 65 سال بود.او هم ترک بود.آقای احمدی.قد بسیار کوتاه وبسیار لاغر.طاس بود.کت وشلوار مندرسش را هر روز اتو میکرد ودستمال گردنی قرمز میبست!!لهجه انگلیسی ترکی داشت.وسط کله طاسش عطر میزد.قواره اش مثل نوجوانان 13 ساله بود.

جالب اینکه همیشه در کلاس80 نفری فقط به عبدالهی گیر میداد واز او جواب میخواست.صحنه ای طنزی در میگرفت.عبدالهی که حتی نمیتوانست ببیند وبه نوعی منگل بود واحمدی که یک ترک لجوج جوشی وعصبی بود.آخرین باری که به او گیر داد خواندنی است البته تمام اینها با لحجه ترکی فارسی است.

ها.عبدالهی(تلفظ ه از ته حلق وغلیظ)داری ته کلاس وز وز میکنی .از رو متن بخون بینم.

-ها

زهر مار.بنال تا نیومدم ته کلاس.

-ها

انگار تو زبان انسانیتی سرت نمیشه(رفت ته کلاس بالای سرش)

حالا بخون هر غلطی داشته باشی با کتاب یکی میزنم تو سر ناقصت.

-(عبدالهی هاج و واج نگاه میکرد با دهن باز)ها

بخون پدر سگ

-دیس ایس ای بو...بوس...بوووو(با ترس به احمدی نگاه کرد)

آخه چهار پا یه دیس ایز ا بوک بلد نیستی؟

پایینیو بخون

-اهن.دیس ایس ای زن

چی.تو مرا مسخره نموده ای.عبدالهی(عبدو ااهوو)فکر کردی من خرم.اگه تو یکتا خری من دو تا خرو اگه تو 10 تا خری من 20 تا خرم.اصلا پاشو بینم لندهور

(عبدالهی که بلند شد دو برابر احمدی بود تا بلند شد یه عالمه خورده بربری ریخت زمین)

(احمدی جا خورد ولی عصبانی شد چون کر کر خنده بچه ها بلند شد)

ای دیلاق بی مصرف خودتو دراز کردی که اینا به من بخندن؟(با کتاب محکم زد به صورتش وعینکش پرت شد.عینکش دسته نداشت با کش آن را بسته بود.کش برید وعینک پرت شد.عبدالهی دیگر چیزی نمیدید.مثل کورها دستان درازش را بلند کرد تادنبال عینکش بگردد که دستش محکم خورد وسط کله طاس احمدی.احمدی هم دراز شد کف کلاس.عبدالهی بدون اراده رفت روی او واز شکمش راه رفت وپایش لیز خورد وافتاد بغل احمدی.احمدی هم هی داد وهوار میکرد وترکی فحش میداد.بلند شد اما ناگهان با صورت  سرخ شده اش وسط کلاس غش کرد)

منو کشتار کردن.آی مسلمانا به دادم برسین.

ما هم از خنده روده بر بودیم او را در هوا بلند کردیم وبرای هره روی دست گرفته بودیم.یکی هوار میزد بگو لا اله الالله 80 نفر هم عربده میکشیدنو میبردنش.احمدی تشنج شدیدی کرده بود.خلاصه او را به دفتر رساندیمو جیم شدیم.

احمدی 2 ماه در بیمارستان بستری شد.و بعد دیگر هرگز عبدالهی را ندیدم.فقط از همولایتی اش شنیدم که رفته جنوب تا خرج خواهران یتیمش را در بیاورد.

یاد صورت معصومش ولبخند کودکانه اش به خیر.امیدوارم هر کجا که هست سلامت وشاد باشد.

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
بانو

:(........ دلم برای عبداللهی گرفت.......:(

فرشته

کسی با سکوتش ،مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد کسی با نگاهش، مرا تا درندشت دریای خون برد مرا باز گردان ،مرا ای پایان رسانید ه آغاز گردان سلام مهربون به روزم ومنتظر حضورت. مرا با نگاهت آغاز کن