آقا دن ژوان

برف میبارد.مردی کنار درختی بی برگ ایستاده.سیگارش را پک میزند.دود سیگار با هوای بازدمش دود زیادی به پا میکند.مرد با پالتویی به تن و چشمانی خمار به دور دست نگاه میکند.گهگاه به ساعت مچی اش نظری می اندازد و باز در فکر فرو میرود.چشمانی درشت وروبه بالا،قدی بلندواندامی ورزیده و چهره خوبی دارد.

همان وقت که در انتظار است.دخترکانی که رد میشوند به او متلک میگویند ویا لبخند میزنند.مرد وسوسه میشود اما انگار منتظر است.

روبرو زن جوانی با موهای مش کرده از تاکسی پیاده میشود.زیبا است.چشمان مرد او را تعقیب میکند.زن جوان میفهمد وبعد با لبخندی به مرد نزدیک میشود.از او ساعت میپرسد.بعد آدرس میپرسد وبعد از برف وسردی هوا مینالد و با لحن سرد مرد میرود.

باز برف میبارد.از گوشه پالتوی مرد لکه قرمز رنگی بیرون زده .یک شاخه گل رز.

گلی که در انتظار رسیدن به دست محبوبی است.

مرد پاهایش یخ میکند.راه میرود وگوشه چشمی نیز به محل قرار دارد.کوچه پشتی را میبیند.و میبیند ومیبیند

مرد با دختری قرار داشت که احساس میکرد شاید او بتواند کمی زخم روحش را مرهم باشد.اما در کوچه میبیند که دختر از ماشین مشکی شاسی بلندی پیاده میشود ولحظه آخر دستی او را دوباره به داخل ماشین میکشد و از او بوسه میگیرد.

مرد تعجب نکرد.دیگر برایش عادی شده.عادی تر از بارش برف در پاییز.

بی خیال به سمت محل قرارش باز میگردد.دخترک دوان دوان خودش را به او میرساند ونمیداند که مرد میداند.

گل رز یخ بسته بود.مانند قلب مرد وقلب دخترک.

دخترک خودش را لوس میکند.لوندی وعشوه میکند ومرد هم نقش بازی میکند.

دخترک میگوید که بگو دوستم داری.اما مرد دیگر نمیتواند.زخمش را در دل نگه میدارد وهیچ نمیگوید.نه زخمی که دخترک بزند،آن که زخم نبود.دخترک قرار به مرهم بود اما سم بود.

از یکدیگر جدا میشوند ومرد به یاد گذشته می افتد.گذشته ای نه چندان دور.میخواهد از فکر و رنج خلاص شود.

در قدیم به او میگفتند دن ژوان.بسکه هر روز او را با زن ودختر جدیدی میدیدند.مرد میخواهد مثل قدیم سرخوش وشاد باشد.با خودش عهد میکند تا رسیدن به خانه 7 معشوقه خیابانی پیدا کند.

دن ژوان به راه می افتد ودر همین هوای برفی و بی آدمی در خیابانها به عهدش عمل میکند و عدد هفت را به نشان سلامتی به انجام میرساند.با رکورد 2 ساعت!!

دن ژوان لحظاتی شاد میشود.ولی دیری نمیپاید.خودش هم میداند تمام این لحظات یک بازی کودکانه است که برای فراموشی از غم ترتیب داده شده.و گرنه نه عشقی است ونه رفاقتی ونه هم کلامی.

دن ژوان به خانه میرسد.گوشی موبایلش مرتب زنگ میخورد.شماره هایی ناشناس وشناس.جدید وقدیم.

گوشی اش را خاموش میکند.

باز برف میبارد.دن ژوان در حیاط منزلش در کنار درخت خمیده وکم برگ بید مجنون ایستاده وسیگار میکشد.

به دانه های برف نگاه میکند.ماجرای امروزش را سریع از ذهن میگذراند.لبخندی محو وتلخ میزند وسپس به آسمان مینگرد.

در خیالش با دانه های سپید برف عشقبازی میکند.

برف مانند کافور بر زخم سینه اش مینشیند وآرام تر وآرامتر میشود.

نی نی،تو نه مشت روزگاری                     ای کوه نیم زگفته خرسند

تو قلب فسرده زمینی                             از گردش قرنها پس افکند

تا درد و ورم فرو نشیند                           کافور بر آن ضماد کردند 

/ 0 نظر / 9 بازدید