چری

امروز صبح با زنگ موبایلم از جا بلند شدم.شماره نا شناس بود.البته جدیدا نا شناس را جواب میدهم.به خاطر او.به خاطر دختری به نام چری.

حدود سه ماه است که میشناسمش.آدم عجیبی است.یک دختر خاص.

بار اول که او را دیدم در یک پارک کوچک بالای شهر بود.نشسته بودم وغمگین.داشتم فکر میکردم وبی اختیار سیگار پشت سر هم روشن میکردم.ماشین سیاه رنگی روبرویم نگه داشت.نگاهش نکردم.بعد از دقایقی صدای موسیقی غربی مسخره اش افکارم را به هم زد.دیدم درون ماشین دختری نشسته و سمت شاگرد.تنها بود.پاهایش را روی داشبورد ماشینش گذاشته ودارد سیگار میکشد.در افکار خودش بود وموسیقی گوش میکرد.

ناگهان نگاهمان به یکدیگر درآمیخت.چشمانش غریب وزیبا بود.به هم زل زدیم.بالاخره من سرم را برگرداندم.چند بار این قضیه تکرار شد.و او سیگارش تمام شد.بسته خالی سیگارش را مچاله کرد وبا عصبانیت پرت کرد.به او لبخندی زدم.او بی احساس نگاهم کرد.وبا اشاره دو انگشت سیگار خواست.رفتم کنارش.

-میشه چند نخ بهم بدین؟

خواهش میکنم.بفرمایین.

-اه.من ازین آشغالا بدم میاد.درست وحسابیشو نداری؟

دادم گدا اولی.!!بچه پر رو.اصلا چرا سیگار میکشی.زن نباید سیگار بکشه.افتاد باجی!!؟

-ببین میام بیرون دهنتو سرویس میکنما!!

نه بابا.میشه بگی چی کارم میکنی؟اولش بگو تا بدونم.

چهره اش بر افروخته بود.من هم عصبانی بودم.داشت تند تند ومحکم نفس میکشید وصدایش می آمد.ناگهان کمی آب بینی بالای لبش پاشید.خنده ام گرفت.خودش هم هول شد.دستمالی از جیبم در آوردم وبه او دادم.

ازون ارزوناست.اما میتونه رژتونو پاک کنه.

لبخندی زد.گرفت وخجالت کشید.

-اینجا کار خاصی داشتین که نشسته بودین؟

نه.تو خودم بودم.حالم گرفته.شما چی.

-منم همینجوری.راستی اگه کار ندارین بریم سیگار ورانی بخریم.

آخه مزاحمتون نباشم.میخوام بیام اما میترسم یه وقت براتون دردسر بشه.

-پسر اینقد ناز نازی!!بیا بریم یه کم حال کنیم.تا از این حال وهوا بیایم بیرون.

سوار شدم.خیلی چیزها خرید واجازه نداد که هیچ چیز بخرم.به حالت وحشتناکی رانندگی میکرد.از همه مردها بدش میآمد.مرتب بوق میزد وفحش میداد.فکر کردم دیوانه است.البته اطمینان دارم که جنون دارد.

اسمم را پرسید.گفتم.اسمش را پرسیدم.نگفت.و گفت هر چه دوست داری صدا کن.من هم به خاطر مدل ماشینش اسمش را گذاشتم چری.

ساعت 10 شب شد.گفت کجا برسانمت؟گفتم همون پارک.دیدم ناراحت شد ودیگر حرف نزد.خواستم پیاده شوم.گفت ترسیدی خونتونو یاد بگیرم؟گفتم نه عزیزم ماشین جلویی مال منه.اینجا گذاشته بودم ومیخوام برش دارم برم خونه.

مدتی در چشمان هم نگاه کردیم.در شب زیباتر بود .برق عجیبی دارند.

فردایش زنگ زد.آدرس دادم .آمد جلوی در خانه.سوار شدم وچند بار تکرار شد.

فقط سیگار مور میکشد.بیشتر از 12 گوشی در کیفش یافت میشود وتمامشان گرانقیمت.مرتب خط عوض میکند.از خودش چیز زیادی نمیگوید.خیلی بیش از اندازه پول دارد.کار میکند اما نمیدانم چه کار.فکر کردم مواد فروش است یا فاحشه حرفه ای.آخر نفهمیدم.احساسات متناقضی دارد.از مردها بدش میاید اما همیشه در آغوش من میگرید.

دنیای وارونه ای شده.ناگهان غیبش میزند واغلب در تهران است.ناگهان پیدایش میشود وتمام احساسش را یکجا هوار میکند.مرا وابسته خودش نکرده.از من هیچ نمیخواهد.حتی وفا داری نمیخواهد.فقط میگوید.وقتی با من هستی مال من باش.و مهربان.هم سادیسم زیاد دارد وهم مازوخیسم زیاد.یادم نمی آید که دلم برایش تنگ شده باشد.اما هر وقت میبینمش خوشحال میشوم.بین ناف وسینه اش جای سوختگی قدیمی وجود دارد.لبانش مزه شکلات قهوه میدهد.

یکبار ناراحتم کرد.و جواب تلفنش را ندادم.با پیامک چنان التماس میکرد که انگار اسلحه بر گونه فردی گذاشته اند و دارد برای بقای زندگی التماس میکند.راستش از خودم خجالت کشیدم.وقتی به او زنگ زدم.از فرط هق هق گریه نمیتوانست حرف بزند.قرار گذاشتیم وبیرون رفتیم.

نهایت مهربانی را کردم.نوازشش کردم و....باز نا خود آگاه میزد زیر گریه.ماشین را نگه داشت وبا اصرار از من میخواست که او را کتک بزنم.من هم دلیلی نمیدیدم.از او اصرار واز من انکار.شروع کرد به گریستن ومحکم خودش با دو دستش بر صورتش میزد.

تسلیم شدم.او را در آغوش گرفتم وچند ضربه به پشتش زدم.مرتب میگفت محکمتر محکمتر.

و بعد انگار همه چیز یادش رفته.شد چری دوست داشتنی همیشگی.

امروز سراغم آمد.بعد از 3 هفته که نبود.من هیچوقت به او زنگ نمیزنم.هر وقت خودش بخواهد می آید.تازه از راه رسیده بود.دیدم زیباتر شده.نمیدانم باز چه عملی روی پوستش کرده.ازین کارها زیاد میکند.برایم هدیه ای آورده بود.بازش کردم دیدم از این گوشیهای لمسی گرانقیمت است.نگرفتم.راستش به حرام وحلال مالش شک دارم.

گوشی خودم چند وقتی بود که شکسته بود وگوشی ساده ای داشتم که استفاده میکردم واو هم میدانست.

باز هم دیوانه بازیش شروع شد.و مرتب قسم میخورد این گوشی را از پول حلال خریده.قبول نکردم.باز هم گریه باز هم خود زنی باز هم التماس.و من قبول نکردم.وسط خیابان به حالت قهر پیاده شدم تا که بروم.حتی فحشش دادم که برود.

ماشین را همانجا ول کرد.در میان پاده روی شلوغ ضجه زنان به پایم افتاد و وضعیت عجیبی پیش آمد.بوق ماشینهای در ترافیک مانده.ازدحام جمعیت ونگاههای دیگران.و دختری که با گریه والتماس مقابلم زانو زده بود.

بلندش کردم.متلکهای دیگران را نشنیده گرفتم .سوار شدیم ومن رانندگی کردم.به هم ریخته بودم.در کوچه باغی نگه داشتم.نگاهش کردم ومحکم کشیده ای به صورتش زدم.

از ماشین پیاده شدم.بغض کرده بودم.چرا باید یک انسان انقدر گریه کند؟چرا باید انقدر حقیر شود والتماس کند؟چرا یک انسان باید در مقابل من زانو بزند؟چرا او را زدم؟؟؟

به ماشین برگشتم دیدم چقدر مظلوم وبی پناه خودش را جمع کرده ودارد صورتش را میمالد.در آغوشش گرفتم و...........

فردا شب به دبی میرود.امروز فقط به خاطر من آمده بود ومعلوم نیست کی برگردد.مثل کودکان زود همه چیز یادش میرود.باقی زمان با هم بودنمان آنقدر خوش گذشت که نهایتی ندارد.اما من نتوانستم برای کشیده ای که به او زدم خودم را ببخشم.شرمنده ام.

حال منم ویک گوشی عجیب وغریب که نمیدانم با آن چه کنم.باز هم تسلیم شدم.

روی کاغذ کارت گارانتی اش نوشته :تقدیم به گیگیلی.تنها کسی که در زندگی سگی و در دنیای سگی تر مرا فهمید.میپرستمت. 

/ 0 نظر / 11 بازدید