دختری با مانتوی سپید و روسری قرمز

در سفر اخیرم به تهران خسته وناراحت بودم.دلگیر بودم.اما سفری مهم بود وآینده ام تا حدودی به آن بستگی داشت.

در مکانی خاص باید دو روز متوالی مصاحبه تخصصی ارایه میدادم.کمی مکان را سخت پیدا کردم.وارد شدم.دیدم همه جوره آدم منتظرند.و اکثرا از این مثلا با کلاس وپولدار تهرانی.دختر وپسر.حتی دختر هنرپیشه ای هم آنجا بود اما در پیت بود.به هر حال از ساعت 9 صبح تا 12 شب مصاحبه از این اتاق به آن اتاق طول کشید.البته به من خوش گذشت گذشته از خستگی.

در حال انتظار که بودم نگاههای کسی را روی چشمانم احساس کردم.هر بار که بر میگشتم چشمی نمیدیدم.طرف زرنگ بود.رفتم سراغ دختر هنرپیشه وآینه آرایشش را قرض گرفتم.با تعجب آن را به من داد.اینبار وقتی پشتم را کردم به طور نامحسوس با آینه پشت سرم را تحت نظر گرفتم.و پیدایش کردم.

دختری با مانتوی سفید وروسری قرمز.عجیب مرا میپایید.بر گشتم وتحت نظرش گرفتم.قدی بلند و بدنی ورزشکاری.بینی کشیده وچشمانی درشت ونافذ.پاهای کشیده زیبایی داشت.از کنارش که رد میشدم اصلا انگار نه انگار.اصلا محل نمیداد.خوشم آمد.

رفتم بالای سرش وحرف انداختم.انگار باورش نمیشد.اول به لکنت افتاد اما سریع به خودش مسلط شد.اجازه خواستم که بنشینم.با تواضع اجازه داد.ومشغول صحبت شدیم.محو چشمانش ولبان باریک وهوس انگیزش موقع صحبت شده بودم که دخترک هنرپیشه آمد وبا یک حالت پرخاش آینه اش را پس گرفت!!

به او گفتم میخواهم در کوچه سیگار بکشم.با من بیا تنها نباشم.لبخندی زد وآمد.همانجا کارت شرکتش را به من داد ومن هم کارت خودم را.(البته خجالت کشیدم.او خیلی سطح بالاتر از من بود)

کار من ساعت 11 شب تمام شد والباقی ماند برای فردا.اما کار او بیشتر طول میکشید.به او گفتم میمانم با هم کمی پیاده روی کنیم.قبول کرد.اما مرتب میگفت نمیخواهد مزاحمم باشد.به هر حال کار او ساعت 12 تمام شد وبقیه مصاحبه اش مثل من ماند برای فردایش.

هنگامی که آمد من در حیاط مجموعه بودم ودیدم حسابی ضعف کرده.با هم شروع کردیم دنبال سوپری گشتن برای تقویت.پیدا کردیمو کمی تقویت شدیم.کنارم راه می آمد واز خودش میگفت که ناگهان کامیونتی پیچید سمت ما و او جیغ کوچکی زد.دستش را گرفتم ومحکم او را سمت خودم کشیدم وبلند به راننده ملعون فحش دادم.منتظر بودم به ایستد اما گاز داد ورفت.بی شرف.

وقتی به خودم آمدم او را مانند کودکی در آغوش خودم یافتم.با آن چشمان سیاه ودرشتش کمی ترسیده بود و مانند کودکی در میان بازوانم بود.نگاهش کردم انگار باید از لبانش بوسه میگرفتم.خیلی جلوی خودم را گرفتم که اینکار را نکردم.

هر دو بی اختیار خندیدیم.چقدر زیبا وخاطره انگیز.دیگر یک لحظه هم دستانم را رها نمیکرد.وقتی راه میرفتیم صدای تق تق کفشهای پاشنه سوزنی اش ترانه ای بود که بیشتر مستم میکرد.

دعوایم کرد که چرا انقدر سیگار میکشی.افتادیم به کل کل!!گفتم نفسم از تو بیشتره.قرار شد بدویم.کفشهایش را در آورد ومن بدست گرفتم.دست در دست هم شروع کردیم به دویدن.روسری اش سر خورد وافتاد بر شانه اش.بلند بلند میخندید.صدایش نغمه زندگی را فریاد میزد.به پارکی رسیدیم.هر دو به سمت آن رفتیم وروی چمن ولو شدیم.

ساعت 1 صبح بود.باز هم میخندید.دیدم ملت دارند نگاهمان میکنند.برایم مهم نبود.

فهمیدم باید شب به کرج برود.میترسید.هر چه به 133 زنگ زد مشغول بود.نمیدانست چه کار کند.من هم شب باید میرفتم خانه خواهرم.به او گفتم بیا ماشین بگیریم تو را برسانم واز آنجا با همان ماشین برمیگردم.از طرفی تعجب کرده بود وباورش نمیشد ونمیخواست به زحمت بیفتم.از طرفی چاره ای هم نداشت ومیترسید.مادرش هم مرتب زنگ میزد.قبول کرد.

یک پیر مرد پیدا کردم.و سوار ماشین او شدیم قیمت را طی کردیم و راه افتادیم.

هیچوقت اتوبان کرج را فراموش نمیکنم.بیچاره پیر مرد آینه را کلا برعکس کرد!!چقدر دختر مهربانی بود.چپ میرفتم مرا میبوسید.راست میرفتم مرا میبوسید.باد موهایم را پریشان میکرد سریع با نوازش مرتبش میکرد.خدا خدا میکردم راه خیلی طولانی شود.

یک حالت لوطی گری خاصی داشت.همه چیز شده بود مثل فیلمهای زمان شاه.وقتی به درب خانه شان رسیدیم.پیرمرد پیاده شد ودر را برایش باز کرد.او بی توجه در آغوشم گرفت ومدت طولانی لب به لب بودیم.دستش را در داخل لباسم فرو برد.و رفت.

موقع برگشتن راه طولانی بود ومرتب سیگار میکشیدم.احساس کردم چیزی داخل بدنم است.دست بردم دیدم داخل لباسم پول گذاشته.انگار با تمام دختران عالم فرق داشت.احساس کردم بیشتر دوستش دارم.نه برای پول که دختری که چنین کاری بکند خیلی بزرگ وچشم ودل سیر است.همه فقط فکر کندن وتیغ زدنند وجزو وظایف یک پسر میدانند که برایشان به هر علتی خرج کند اما او.......

شب ساعت 3 به خانه رسیدم.او هم بیدار بود وقتی رسیدم زنگ زدم تا خوابید.

فردایش صبح زود رفتم واینبار دیگر ساعت 1 ظهر هر دو آزاد بودیم.دستش را گرفتم و گفتم برویم گفت برویم.دست به جیب کرد وسویچ ماشین به من داد.با تعجب نگاهش کردم.اشاره به ماشینش کرد وگفت تو رانندگی کن.من که به کوچه های تهران وارد نبودم.پسش دادم واین را گفتم.گفت :آخه من شنیدم مردای شهرستان بدشون میاد تو ماشینی بشینن که زن رانندش باشه واسه همین سویچو بهت دادم.

یکدفه بغض کردم.به چشمانش نگاه کردم.دیدم بی اختیار او هم بغض کرده.

تو چرا بغض کردی؟

-اول تو بغض کردی.

خب من بغض کردم تو چرا ؟

-تو چرا؟

چون خیلی ماهی.چون خیلی آدمی

-منم چون چشاتو دوست دارم.همین موقع یه قطره اشک از گونه اش سر خورد.

پاکش کردمو سوار شدیمو تا آخر آن روز نفس به نفس با هم لذت بردیم.درکه ودربند و.....برایش شعر گفتم وتقدیمش کردم.

باز هم محبت ومحبت ومحبت.انگار نه انگار که برای خودش کسی است .فقط حدود 10 نفر کارمند دارد.با هر کلامم مثل کودکان ذوق میکرد.انگار تشنه کلام باشد با ولعی عجیب چشم به دهانم میدوخت.وقتی قلیان میکشیدم سرش را روی شانه هایم گذاشته بود وبا هر دو دستش بازویم را محکم میفشرد.پاهایش مانند بلور بود.محکم گرفتمش وقلقلکش دادم میخواست فرار کند نمیتوانست.میترسید جیغ بزند وفقط التماس میکرد.چه نازی داشت برای خودش.

در دلم آرزو میکردم که ای کاش خورشید هرگز غروب نکند واو در کنارم بماند.

پر از زخمم.هر نوازشش مثل کافور بود.

افسوس که آنقدر انسان بزرگی نیستم که بتوانم برای او مانند او برای خودم باشم.ای کاش میتوانستم.

نمیدانم چرا یکدفه یک غریبه چنین با یک مسافر مهربان میشود.هندو ها عقیده ای دارند که در این مواقع روح این دو انسان در عالم ارواح قبلا یکدیگر را ملاقات کرده اند.حال من که نمیدانم.

مرتب دستش را به چشمانم میکشید ومژه هایم را نوازش میکرد پرسیدم چرا؟فقط گفت چشمانت خیلی زیبایند.

راستش در مقابل زیبایی چشمان خودش من هیچ بودم.موقع رفتن یعنی آخرین لحظه دست کرد وانگشتر طلایش را از انگشتش بیرون کشید وبه یادگار تقدیمم کرد.اما قبول نکردم.ناراحت شد اما اگر قبول میکردم احساس بدی پیدا میکردم.

تا آخرین لحظه که میشد ماشینش را ببینم ایستادم ونگاهش کردم.

فردایش برگشتم.راستش دلتنگش بودم وهستم.با هم تلفنی صحبت کرده ایم.اما عطشم را برطرف نکرد.

نمیدانم آیا باز هم او را خواهم دید یا نه.چقدر بایم سخت بود که از او دل بکنم وبرگردم اما چاره ای نبود.

یاد آن دختر کمونیست کثیف افتادم.اگر در تهران با او بودم دیگر فرصت آشنایی با چنین معبودی را از دست میدادم.

الحمدلالله که از نجاست او جستم و در دامن گلستانی پر از مهر وناز پرتاب شدم.شکر.

برای تمام اعضا وجوارحش ماشا الله گفتم.امیدوارم باز ببینمش وباز نازش بکشم وباز صدای خنده هایش را وصدای تق تق کفشش را بشنوم.و اگر روزگار به گونه ای شد که ندیدمش دوست دارم هر کجا باشد وبا هر کس که باشد خوشبخت وخوشحال وسلامت باشد.

چشمانم را لحظه ای بستم.او را نشسته بر صندلی انتظار با همان مانتوی سفیدش و روسری قرمزش لبخند بر لب به یاد آوردم.

/ 0 نظر / 16 بازدید