پرنده مهاجر

امروز داشتم به پرندگان مینگریستم.سپس خواستم شروع به گریستن کنم.اما دگردیسی ام نا تمام ماند.با صدای بوق کر کننده یک ماشین.

چقدر لحظه ای دلم خواست که جای آن پرنده باشم.فارغ از همه چیز.فارغ از زندانی که برایمان ساخته شده.فارغ از ترس ودلهره.فارغ از رنج انسان بودن.

چقدر آزاد و رها بود این پرنده.برای خودش گشت وگذاری میکرد و از طبیعتی که من از لذت بردن از آن ناتوانم لذت میبرد.و چندی دیگر برای خودش بی هیچ هراس به سرزمینی دور میرود وتا هنگام مرگش می آساید.

آری آدمها زندگی یکدیگر را حسرتناک کرده اند.

/ 0 نظر / 10 بازدید