جمای مهربان من

از روز اولی که دیدمت احساس کردم با بقیه فرق داری.همینطور هم بود.آن مهمانی وآشنا شدنمان.

به اوکراین آمدم.بیشتر از مقاله وغیره به تو فکر میکردم.راستش نمیدانستم که باید با تو چکار کنم.آیا پیشت بیایم.اصلا مرا تحویل میگیری.آیا شرایط دانشگاهی وخبر چینی همراهان وسفارت میگذارد که با تو بمانم یا.....

وقتی به دنبالم آمدی وهمه آقایان را خر کردی ومرا با خود بردی نمیدانستم باید چه بگویم.مدتها در ماشین در سکوت بودیم.موهایت نیمرخت را پوشانده بود ورانندگی میکردی.یک لحظه موهایت را کنار زدم ودیدم داری آرام وبی صدا گریه میکنی.گفتم:جما!!نگه داشتی و در آغوشم افتادی وبوسه ها به یکدیگر تقدیم کردیم.هر چه خواستم حرف بزنم با لبانت دهانم را بستی و فقط بوسیدی.

به آپارتمان واتاقت آمدم دیدم هنوز لباسهای مرا نگه داشتی.مرتب وتمیز وتنبان سفیدم را که نماد ایرانی سنتی بودن من است گوشه تخت افتاده.

محبت بسیار کردی ومن چند روزی در بهشت کوچکت مهمان بودم.که نمیتوان ونباید آنها را نوشت وگفت.

شبهای با تو بودن بی هیچ هراس.رقصیدن لزگی وشراب روسی.بیدار شدن با بوسه هایت وخوابیدن با نوازشهایت.

پارک والودیا را هم یادم هست.!!!گفتم وباز هم میگویم در آن زمان ومکان فقط به تو فکر میکردم وفقط مال تو بودم.دخترک اوکراینی یک لحظه فکر کرد که من تنهام وآمد سراغم.من که زبان ایشان را نمیفهمم.از دور دوان دوان رسیدی او را راندی و سپس من را....

چه بگویم.لحظات سکوتت سخت ترین شکنجه ها بود.یادت هست بعد از سه ساعت واندی در خانه ات آشتی کردیم.؟یادت هست آخرش مرا با کمربند کتک زدی؟(خوب است کسی نمیداند کی هستم وگرنه آبرویم میرفت!!!)شیرین ترین وزیباترین وبهترین وگواراترین کتکی بود که در عمرم خوردم!!این را از صمیم قلب میگویم.چون به قیمت شادی تو بود وبعد از آن محبت کردن بیشتر تو.راستش کمی خودم را برایت لوس میکردم تا بهم بیشتر برسی ومحبت کنی!!زیاد درد نداشت وتو چقدر بعد از آن مهربانتر شدی.جمای بی همتای من.

هرگز نفهمیدم چرا چندین بار بی دلیل در آغوشم میگریستی.اینهمه گریه برای چه بود؟نمیدانم وخودت هم هرگز نگفتی.

موقع سخنرانی ام در دانشکده ناگهان غیبت زد.من با تمام توانم سخنوری کردم.یه جورایی بازیگری کردم.خشک وبی روح صحبت نکردم.هم خندیدم هم بغض کردم هم فریاد زدم و....به قول پرفسور فلاندرینسکی (که خودت ترجمه کردی)اعجوبه ای بودم که کلمات حقوقی را بر بوم نقاشی ذهن جاودان میکردم.تمام حضار بلند شدند وتشویق پیاپی.و چشمان من فقط به دنبال تو.میدانی چرا توانستم در این مملکت اجنبی بدرخشم؟به خدا قسم هیچ دلیلی جز وجود تو نبود.

احساس میکردم باید در برابر چشمان تو آن باشم که تو میخواهی.میخواستم که تو به من افتخار کنی.میخواستم اگر خوب باشم احساس غرور کنی که این خوب مال من است مهمان من است.و دوست دار من است.و تا ابد سپاسگذار من است.

از سن که به پایین آمدم با همه دست میدادم اما تو را صدا میکردم.چقدر ظالم شده بودی وپنهان بودی.٢٠ نفر به دنبالم بودند ومن به دنبال تو که در آخر در گوشه سالن پیدایت کردم و این لحظه را بدان که تا دم مرگ فراموش نمیکنم.

چشمانی معصوم ونگران.مانند کودکان در گوشه ای به انتظار و دسته گلی کوچک در دست.لبخند محوی بر لب.همچون مجسمه های راهبه های هندی.

رفته بودی برایم گل بخری که غیبت زد.فدای قلب مهربانت.باز بغضم گرفت.

گلت را گرفتم وچقدر میخواستم ببوسمت اما حیف که برادران هموطن آنجا بودند واین شعف را از من دریغ کردند.

بعد آن تا آخر مراسم و جایزه گرفتن کنارم بودی واحساس غربت نکردم.

باور کن آنقدرها هم زیبا نیستم که تو از من میترسی.بیشور!!

وقتی برگشتیم خسته بودی وپاهایت درد میکرد.چقدر پاهایت را نوازش کردم وبا اینکه نمیگذاشتی بوسیدم.

شب آخر خسته بودی و زودتر خوابت برد.اما من بیدار ماندم و تا مدتها چهره ات را نگاه میکردم وموهایت را نوازش.و سیراب نشدم و خواب مرا ربود.

/ 0 نظر / 2 بازدید