از منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد

چرا کار به اینجا رسید؟

سوالی که بارها وبارها از خودم میپرسم.در پی شکستهای پیاپی همیشه دنبال سهم خودم از این شکستها هستم.که میزان تقصیر من چیست؟

از هر طرف زخم کینه میخورم.کینه هایی که حتی دلیلش را نمیدانم.

از هر طرف فتنه وجنگ وغوغایی بلند میشود.

چرا آدمها چنگ به زندگی یکدیگر می اندازند؟

گاهی در برابر اینهمه رذالت وپستی که میبینم عاجز میشوم.درمانده میشوم.در برابر اینهمه سیاهی گم میشوم.

امروز نکبت از زمین وآسمان میبارد.آنقدر که گاهی خودم را خیلی ضعیف میپندارم.

تلاش میکنم لیکن انگار تمام درها به رویم بسته شده.

هر چه دست وپا میزنم بیشتر در باتلاق فرو میروم.

نه آنقدر شکیبا هستم که بتوانم بردباری کنم.ونه آنقدر ابله که بتوانم فراموش کنم.

امروز دشمن از هر طرف هجوم آورده.امروز پر از استرس وپریشانی هستم.از هر طرف که میجنگم دشمن دیگری سر بر می آورد.

آیا زمان سقوط کامل من فرا رسیده؟

نمیتوانم قبول کنم.و نمیخواهم قبول کنم.اما دارم رمقم را از دست میدهم.

احساس میکنم دعا کار مرا پیش نمیبرد.شاید کمی ایمان بیشتر مرا تسکین دهد.

در زندگیم هیچگاه فکر نمیکردم که روزی اینگونه سرگردان و پریشان شوم.

فعلا که زمین وزمان با من به لجاجت مشغول است.

یاد گفته امیر کبیر افتادم.در پریشان ترین حالاتش گفت:

از منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد

/ 0 نظر / 11 بازدید