چشمان دخترک ایرلندی

امروز خیلی دلگیر بودم.بیجهت یاد خاطرات اعصاب خورد کن گذشته افتادم.و مسایلی که نمیتوانم حتی بنویسم.بغضم گرفت.در خیابانهای سرد وبرفی راه میرفتم وسیگار میکشیدم.یک قهوه خوردم.اما انگار سرما به درون استخوانهایم رسیده بود.بدنم مور مور میشد.فهمیدم که نه.

ایراد از سرما نیست.این منم که از درون عذاب میکشم.دلم میخواست درد دل کنم.اما با چه کسی؟

حرفهایی که نمیتوان به زبان آورد.اما از درون به انفجارم میکشید.

رفتم سراغ دختر ایرلندی.خیلی دختر خوبی است.فقط یک بدی دارد واینکه شراب زیاد میخورد.اما بسیار زیباست.رنگ چشمانش مدل خاصی از آبی آسمانی است.همچون رنگی کمتر دیده ام.آنهم با موهای تقریبا مشکی.

به او تلفن زدم.و گفتم میخواهم ببینمش.مرا به خانه اش دعوت کرد.فکر نمیکردم اینکار را بکند.برایش کمی شکلات خریدم ورفتم.

روی تخت نشسته بود وشکلات میخورد وبا ولع مز مزه میکرد.کنار پنجره ایستاده بودم وسیگار میکشیدم.باز بغض کردم.نگاهش کردم.یک تاپ ویک شورت توری داشت.پاهای سفید وورزشکارش را برای خودش تکان میداد وزیر لب آواز میخواند.نمیدانم به چه زبانی بود!!

بی اختیار رفتم بالای سرش و جلویش زانو زدم وسرم را روی رانهایش گذاشتم.از چشمم چند قطره اشک بی اختیار خارج شد.احساسش کرد ونگاهم کرد.شروع کردم به فارسی حرف زدن.درد دل کردن وکمی گریستن.

طفلک هیچ چیز نمیفهمید اما او هم گریه میکرد حتی شدیدتر از من.بسیار نوازشم کرد.

کمی آرام شدم.شام با هم رفتیم یک رستوران ارزان قیمت.

چقدر آرزوها و دنیای بی پیرایه وزیبایی دارد این دختر.و نگاهی مهربان.

شب او را رساندم.با شیطنت مرتب مرا میبوسید ولی به هم ریخته تر از این حرفها بودم.

برایش آواز خواندم.چند ترانه از ویگن.خوشش آمد.

بوسیدمش و خداحافظی کردم.

سپس در کوچه ها گم شدم.

/ 0 نظر / 10 بازدید