پارک خاطره

امروز هوا نیمه ابری بود.و باد پاییزی را میشد حس کرد.ساعتها با دوستم سوار ماشین چرخ میزدیمو تعریف میکردیمو سیگار میکشیدیم.خسته شدم گفتم بریم پارک خاطره.

جایی که 10 ساله تاسیس شده و من مشتری همیشگیشم.جای کوچیک ودنج ولوکسیه.غرق تعریف بودیم ویاد آوری ترانه های گذشته وآوازهای خاطره انگیز.

طفلک دوستم خیلی صدای بدی داره.بینهایت زمخت.از هر آهنگی یه تیکه میخوندمو حسابی ذوق میکردیم.روبروم دو نفر نشسته بودن.اصلا بهشون دقت نمیکردم.آخرش دوستم گفت به اونا نگاه کن.خیلی زل زدن.دیدم دو تا دختر تقریبا 20 ساله هستن.یکیشون خندید وبا لبخند نگام کرد.رفیقم گفت اگه میخوای من برم تو برو خوش باش.آخه زن داره.

دبدم.الان هیچی جز خودش ورفاقتش حال نمیده.برای دختر دست تکون دادمو لبخند زدم.مثل حال واحوال کردن.بعدش سرمو برگردوندمو بقیه تعریفمونو کردیم.

وقتی داشتن میرفتن دختره اومد پیش من.بی مقدمه گفت:من موندم بعضی از شما پسرا با همدیگه چی میگین که انقد بهتون خوش میگذره.واقعا خوش به حالتون.

و رفت!!منو رفیقم به هم نگاه کردیمو بی اختیار فقط میخندیدیم.

/ 0 نظر / 12 بازدید