خانوم پلیس بلوند

امروز در خیابان دعوایم شد.و پلیس مداخله کرد.میدانستم در بلاد فرنگ انقدر یک دعوای ساده مهمه!!جالب اینکه یه خانم پلیس منو دستگیر کرد.چقدم خوشگل بود.فکر کنم درجه گروهبانی داشت.بوی عطر عجیبی میداد.

داشتم از دانشکده بر میگشتم.2 جوان مست با یه دختر جنده بلند بلند میخندیدنو جوک تعریف میکردن.من همینجوریشم قاط بودم.چونکه احتمالا مجبورم برگردم ایران.

یه دفه دو تا انگل شروع کردن با گوله برفی یه دختر چینیو هدف زدن.اول فکر کردم شاید با هم رفیقن ولی وقتی دختر چینی افتاد زمین وبطری تو سبدش شکست فهمیدم اینطور نیست.اون جنده که باهاشون بود مثل خر کیف میکرد وتشویق میکرد ومیخندید.

باز ولش نکردن رو زمینم میزدنش.مردم بی توجه وبا ترس رد میشدن.انگار هیچی ندیدن.

دختر چینی با اشک نگاه میکرد.چشم تو چشم شدیم.یه جوری شدم.بازم رگ دهاتیم گل کرد!!

رفتم جلو تو هوا دست یکیشونو گرفتم وگفتم تمومش کن.یه دفه دختر جنده شروع کرد به من فحش دادن.چیزی نگفتم.ولی دست پسره رو محکم آوردم پایین.اونیکی با مشت زدتو صورتم.....

دیگه هیچی نفهمیدم.دو تا جوجه زردمبو با یه دختر جنده.سه تاشونو به هم پیچوندم.یکیشونو انقد زدم که بیهوش شد.جالب که به فارسی بهشون فحش میدادم!!

کف خیابان برف بود ولی حسابی خونی شده بود.قرمز.مثل وقتایی که قربانی میکشی.

یادمه شورت دختره صورتی بود.

پلیس از راه رسید.هممونو گرفت.دختر چینی هم اومد.دمش گرم.اگه ایرانی بود عمرا میومد.منو جدا بردن.

برای خانم پلیس به زور توضیح دادم.هنوز زیاد مسلط به زبان نیستم.از اتاق رفت بیرون.کمی طول کشید.برام قهوه آورده بود.تو اتاق قدم میزد وراه میرفت.صدای پاش خیلی زیبا بود.چشمامو بستمو به صدای پای اون گوش میدادم.

یه دفه پرسید:ایرانی هستی.مسلمانم هستی؟

همینطور چند ثانیه به چشمای قشنگش زل زدم.بعد با لبخند سرمو تکون دادم.یهویی دست وپاشو گم کرد.

پرسید برای چی دخالت کردی؟موندم چی بگم.یعنی از نظر واژگان ضعیف بودم.بهش حالی کردم.وقتی فهمید شروع کرد به خندیدن.انگار یه موجود قرون وسطایی دیده.

وقتی خم میشد سینه هاشو دید میزدم.!!!

خلاصه کلام لوطی بود.ولم کردن!!نمیدونم چی شد وچرا.البته تعهد گرفتن وبعد هم باید تا یک هفته هر روز برم پاسگاه.منم از خداخواسته!

فکر کنم همه کارا رو اون زن پلیس انجام داد.عدالت واقعی به این میگن.نه اینکه بگن باید به هر حال دیه بدیو از این مسایل.

وقتی اومدم بیرون رو به خانم پلیس کردم وبراش یک بیت شعر خواندم.سرشو تکون داد که یعنی نفهمیدم.بهش گفتم فردا که بیام برات ترجمه میکنم.شاید زد وگرفت ویک رفیق لوطی تو بلاد فرنگ دست وپا کردیم.احساس کردم از من خیلی خوشش میاد.حتی از خیلی هم بیشتر.

کمی بالاتر در خیابان پنجم دخترک چینی را دیدم با یک چتر صورتی زیر برف.منتظر من بود.رفتم کنارش وخوش وبشی کردیم.شب با هم تو خیابان ساندویچ گرم خوردیم وبعد خداحافظی کردیم.

با او ارتباطی بیش ازین برقرار نکردم.تا مبادا پیش خودم ابهام شود که به خاطر چیزی جز انسانیت برایش جنگیدم.

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
احسان معروف به اسی دربدر

دمت گرم.