آن زن
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢ : توسط : demented king

نمیدانم اصل داستان از کجا شروع شد.فقط احساس کردم که به او نیاز دارم.احساس کردم میتواند مرا کمی تسکین دهد و راستش شهوت هم دخیل بود.

از او میترسیدم چون زیادی مشهور بود.خب قدرت مانور زیادی داشت با اینهمه طرفدار سینه چاک!!

دوست داشتم در فهرست دوستانم کسی مانند او را داشته باشم.بارها خواستم رهایش کنم.اما خودش اصرار میکرد.

اعتراف میکنم که به او دروغ گفتم و خودم را فرد دیگری جا زدم.اما اگر خودش حریص نبود که اینطور گرفتار نمیشد.

بارها وبارها به درد دلهایش گوش دادم و هم دردش بودم.اما وقتی به ماجرا اقرار کردم همه چیز به هم ریخت.دلم برایش میسوخت وبرای خودم هم.

اما انگار راه بازگشتی نبود.اصلا انگار تقدیر بدین گونه بود که با او باشم وبعد هم بروم به حالت قهر.اما نمیخواستم اینگونه باشد.

باز هم اعتراف میکنم برایم لذت بخش است با کسی بودم که دیگران پسترش را به دیوار میزنند ومیپرستن.خب به آدم غرور میدهد.

این هم برگی از زندگی بود.


 
آفرین
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤ : توسط : demented king

امروز بعد از دو سال زنگ زد.اسمش آفرین است.زندگی عجیبی داشت.بودن با او مثل سریال طنز بود.او دوست من نبود.در اصل با مهدی گرتی میپرید.

همکلاس دانشگاهیم بودند.مهدی رفیقم بود.

اواین بار آفرین را زمانی شناختم که در کلاس غش کرد!!دختری چادری بود.چهره خوبی داشت.چند بار بعد هم در کلاس غش کرد.

یک سال مرخصی گرفت.تا زمانی که دوباره دیدمش.کرمانشاهی بود.

این بار تبدیل به دختری فشن وس-ک-سی شده بود.یک داف تمام عیار.از چشمانش جنون میبارید.به او میگفتند ژولی پولی.

با او تماسی نداشتم.هیچ تماسی.تا با مهدی رفیق شد.

دو تایی میرفتند وبا هم مواد میکشیدند.جالب اینکه هر چقدر مهدی خواست او را زمین بزند نتوانست!!خاک بر سرش کنم

بعد از آن گهگاه سراغ من می آمد وبه بهانه مهدی با من گرم میگرفت.خیلی بد دهن بود.تازه فهمیدم که طلاق گرفته وغش کردنهایش هم برای آن دوران بود.

یکبار به استادی گیر داد برای نمره و دعوایشان شد.هوار میزد که ک..ر بابام دهنت کو..ی.وقتی استاد ازدواج کرد به او زنگ زد وگفت شب به خودم مصنوعی میبندم و زنتو جلو چشات می...گ..ام!!استاد هم از ترس نمره میداد.

زیاد تحویلش نمیگرفتم.شاید بیشتر به خاطر مهدی بود.نامردی بود.یه روز مهدی فهمید که آفرین از من خوشش میاد.اومد پیشم وگفت یه نخ سیگار بهم بفروش!!خندیدم دو نخ بهش دادم.گفت آفرینو بهت فروختم ولی اگه زدیش زمین منم خبر کن بیام.

باز هم تحویلش نمیگرفتم.یه جوری بود.یه روز که از ساختمان دانشده بیرون آمدم.دیدم روبروی در نشسته.مث داش مشتی ها.یه استکان چای تو دستش ویه فلاکس کنارش.تا منو دید با شعف فراوان صدام کرد.رفتم وپیشش نشستم.

اولین حرفش بعد از سلام این بود که چرا از من بدت میاد؟چون کرمانشاهیم؟

اونوقت تازه فهمیدم از چی بدم میاد.گفتم این خیلی تاثیر داره.از کرد جماعت متنفرم.ولی از تو بدم نمیاد.

به شوخی گفتم اگه لهجتو عوض کنی شاید بتونیم با هم چای بخوریم.گفت منم از هر چی کرمانشاهی متنفرم.چون تمام بدبختیامو همونا درست کردن.خیلی مردم پستی هستند.

برام چای ریخت ودرد دل کرد.البته با فحش والفاظ تمام رکیک.عادتش بود.

آخر سر که مثلا میخواست محبت کنه.یه کم حشیش بهم داد!!

بعدا فهمیدم بین دخترا مواد پخش میکنه وپول در میاره.خیلی قالتاق بود.وسط ترم غیبش میزد ومیرفت تهران.خونه تیمی داشت.با همین پولا شهریه خودشو میداد.

روز به روزم خوشگلتر میشد.هیچوقت بهش زنگ نزدم.هیچوقت باهاش بیرون نرفتم.گاهی تو دانشگاه همدیگرو میدیدیم.اما اون با مهدی گرتی بود.

آخرش 6 ترم مشروط شد.وبعد اخراج.دعوایی به راه انداخت.

دفتر گروه را به آتش کشیده بود ومرتب به کارشناس گروه فحش ناموس میداد.مدیر گروه وساطت کرد وطبق معمول گفت:ک..ر بابام تو حلقت!!

اتفاقی به آنجا رسیدم.گرفتم وآرامش کردم.برای اولین بار گریه میکرد.دلداریش دادم.همانجا بیرون از اتاق گروه سیگارش را روشن کرد.

قاطی کرده بود.فارسی وکردی با خودش حرف میزد.یکدفعه بلند شد که برود.بی هیچ سخنی.ناگهان ایستاد.به من نگاه کرد.دستم را گرفت وبوسید.

هیچ نگفت ورفت.

امروز زنگ زد.او را نشناختم.لهجه تهرانی ناب مدل فینگلیش حرف میزد.

پرسیدم کجایی.گفت الان تهرانم.

فهمیدم میرود دبی برای کاسبی.در تهران برای خودش در یک مزون شریک شده و مشغول است.

گفتم چه شد یاد من کردی.؟

گفت:داشتم واسه یکی از دوستام از زندگی نکبتم تعریف میکردم واز مردها.که همشون هیز وکثیفن.دوستم گفت .آره عوضیها همشون آدمو واسه کردن میخوان.بعدشم مث سگ میندازنت کنار.

یه دفه یاد تو تو افتادم.تنها کسی که حتی وقتی خودمم خواستم باهام کاری نکرد.

همین.یهو دلم واست تنگ شد.و بهت جلو دوستم زنگ زدم.خداحافظ

گوشی رو سریع قطع کرد.آفرین است دیگر!!عادتش همین بود.

راستش اعتراف میکنم که لحظاتی حسابی از خودم خوشم آمد.

احساس کردم فضای مجموعه تهی را شکافته ام............